نمون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نُ)<BR>۱- (اِ.) مَثَل، مانند.<BR>۲- اشاره، رمز.<BR>۳- (ص فا.) نماینده، رهنمون.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نُ) ۱- (اِ.) مَثَل، مانند. ۲- اشاره، رمز. ۳- (ص فا.) نماینده، رهنمون.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمون . [ ن ُ / ن ِ / ن َ ] (نف ) نماینده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). هادی . دلیل . (ناظم الاطباء). - رهنمون ؛ هادی راه . (ناظم الاطباء). راه نماینده . راهنمای . رهنما. ◄ نشان دهنده . نمای، در ترکیب های : ظفرنمون، معجزنمون، حسن نمون، به معنی نماینده و ظاهرکننده و نشان دهنده است : حال خود غیر ز رویش نتواند دیدن نشود آینه ٔ حسن نمون همه کس . علی خراسانی (از آنندراج ). ◄ (اِ) نمایش . نمونه . (یادداشت مؤلف ) : چار مو اندر زنخ بهر نمون بهتر از صد خشت بر اطراف کون . مولوی . ◄ مثل . ماننده . (فرهنگ فارسی معین ). سان : مثل الذین ؛ نمون ایشان . (کشف الاسرار ج ١ ص ٧١١ از فرهنگ فارسی معین ). کمثل حبة؛ همچون نمون و سان دانه ای است . (کشف الاسرار ج ١ ص ٧٢٠ از فرهنگ فارسی معین ). ◄ اشاره . رمز. (فرهنگ فارسی معین ) : سخن نگوئی با مردمان سه روز، الا رمزاً، مگر نمونی و اشارتی . (کشف الاسرار ج ٢ ص ٩٧ از فرهنگ فارسی معین ).
نمون . [ ن َم ْ مو ] (ع ص، اِ) ج ِ نم . رجوع به نَم ّ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
رمز، سمبل، نماد مانند، مثل