نمونش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نُ نِ)<BR>۱- (اِمص.) راهنمایی.<BR>۲- (اِ.) نمودار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نُ نِ) ۱- (اِمص.) راهنمایی. ۲- (اِ.) نمودار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمونش . [ ن ُ ن ِ / ن ِ ن ِ ] (اِمص ) راهنمائی . (فرهنگ فارسی معین ). نمودن . دلالت کردن . نشان دادن . رجوع به نمون و نمودن شود : گفت تا باشد از نمونش رای گفتن از ما و ساختن ز خدای . نظامی . مرد سرهنگ از آن نمونش راست از سر خون آن صنم برخاست . نظامی . ◄ (اِ) نمودار.(فرهنگ فارسی معین ).