نمونه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمونه . [ ن ُ / ن ِ مو ن َ / ن ِ ] (اِ) نمودار. (اوبهی ) (از غیاث اللغات ). انموذج معرب آن است . (انجمن آرا). نمویه . جزء کوچک و مقدار اندک از هر چیزی که بدان می نمایانند همه ٔ آن چیز را و هر چیزی که به وسیله ٔ آن چیز دیگری را بنمایانند و آشکار سازند. (ناظم الاطباء). قلیلی از چیزی برای دانستن چگونگی آن چیز از خوبی و بدی . (یادداشت مؤلف ). جزئی که صفات و مشخصات کل را روشن سازد، یا فردی که معرف کلی باشد. مستوره : امیر سید عالم علی که علم و حیاش نمونه ای است به عالم علی و عثمان را. ادیب صابر. صنع را برترین نمونه توئی خط بی چون و بی چگونه توئی . اوحدی . زین پیچ و خم ار مرد رهی روی بتاب کاین مشت تو را نمونه ٔ خروار است . آصف . ای خسروی که بزمت شد خلد را نمونه . شمس فخری . ◄ شبه . مانند. (برهان قاطع) (فرهنگ خطی ) (ناظم الاطباء). شبیه . مثل . (انجمن آرا). ◄ نشان . علامت . (ناظم الاطباء). ◄ پدیده . بذیذج . (یادداشت مؤلف ). ◄ به معنی نموده نیز قریب است که نشان داده بوده باشد. (انجمن آرا) (آنندراج ). نموده . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (ص ) آنچه به عنوان سرمشق و مثل کامل باشد: دبستان نمونه، شاگرد نمونه، مزرعه ٔ نمونه . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) شکل . هیأت . ◄ طرح .طرز. (ناظم الاطباء). ◄ مصداق . (یادداشت مؤلف ). ◄ چاشنی . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به نمونه کردن شود. ◄ عرض سپاه . (ناظم الاطباء). ◄ خاصه ٔ طبیعی بود(؟). (یادداشت مؤلف از نسخه ای از لغت فرس اسدی ). فطری . جبلّی . طبیعی . خاصه ٔ طبیعی . (یادداشت مؤلف ). ◄ (ص ) زشت . (اوبهی ) (برهان قاطع) (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ خطی ) (شمس فخری ). نازیبا. (جهانگیری ) : ای کار تو ز کار زمانه نمونه تر او باشگونه و تو از او باشگونه تر. شهید. بر آن بنهاد دل کز هیچ گونه نپیوندد به کردار نمونه . فخرالدین اسعد. شود آگه از این کار نمونه وز این بفسرده مهر باژگونه . فخرالدین اسعد. چرا خوانیم گیتی را نمونه چو ما داریم طبع واشگونه . فخرالدین اسعد. چو یوسف شنید این نمونه خبر که از گریه شد کور چشم پدر... شمسی (یوسف و زلیخا). بدو گفت کای مهتر نیک خواه مرا اوفتاد این نمونه گناه . شمسی (یوسف و زلیخا). احمدک را که رخ نمونه بود آبله بردمد چگونه بود؟ سنائی . ترسم این چرکن نمونه خصال آرد آلودگی به آب زلال . نظامی . ◄ بازگونه . (برهان قاطع). باشگونه . (فرهنگ خطی ) (صحاح الفرس ).بازگردانیده . (صحاح الفرس ). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. ◄ نابه کار. (لغت فرس اسدی ). ناقص . به کارنیامده . (برهان قاطع) (جهانگیری ). ازکارافتاده . (عباس اقبال، حاشیه ٔ معین بر برهان قاطع). رجوع به نمونه شدن شود. ◄ (اِ) در تداول چاپ و مطبعه ها، نمونه عبارت است از فرم های چاپی که چاپخانه نزد مصحح ارسال می دارد و مصحح پس از تصحیح آن راپس می فرستد و پس از اطمینان از صحت، اجازه ٔ چاپ می دهد. (فرهنگ فارسی معین ). صفحاتی از حروف چیده شده که برای غلطگیری و تصحیح نزد«مصحح » یا نویسنده ٔ مطلب می فرستند تا حروفی را که نادرست و نابه جا چیده اند روی آن مشخص نماید و برای تعویض حروف به چاپخانه برگشت دهد.