نمک تازه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمک تازه کردن . [ ن َ م َ زَ/ زِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نمک تازه نمودن . با کسی از سر نو عقد محبت و دوستی بستن و عهد و پیمان تازه کردن . تجدید عهد و پیمان تازه کردن . (آنندراج ). تجدید عهد و پیمان کردن . (ناظم الاطباء). ممالحت و دیدار تازه کردن . باز به هم رسیدن و با هم نشستن : جرعه ای ریز که ما چاره ٔ خمیاز کنیم بوسه ای ده که به آن لب نمکی تازه کنیم . سلیم (از آنندراج ). با او به تازگی نمکی تازه کرده ایم از من کنید مهرپرستان سراغ صلح . اسیر (از آنندراج ). دل فارغ شده بستم به میانی که مپرس نمکی تازه نمودم به دهانی که مپرس . تأثیر (از آنندراج ). امشبم ای نمکین لب که به خواب آمده ای آنقدر باش که با هم نمکی تازه کنیم . خالص (از آنندراج ). ◄ نمک تازه بر نمک سود پاشیدن : داغ های کهن و نو نمکی تازه کنند هرکجا شور کند مغز جنون پرور ما. سالک (از آنندراج ).