نمک خورده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمک خورده . [ ن َ م َ خوَرْ/ خُرْ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نمک پرورده . که از خوان نعمت کسی متنعم شده است . که با او نان و نمک خورده است . که حق صحبتی و الفتی بر گردن دارد : نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد. سعدی . ◄ نمک سوده . به نمک آغشته . نمک زده : از خنده ٔ شیرین نمکدان دهانت خون می رود از دل چو نمک خورده کبابی . سعدی . بر او بگذشت ناگه ابلهی مست نمک خورده کبابی کرده بر دست . امیرخسرو. ذوق دل ریشم که شناسد که در این عهد یک زخم نمک خورده ٔ ناسور نمانده ست . عرفی (از آنندراج ). تو را می خواستم مستان و در دل شور آن لب ها که بر آتش نمک خورده کبابی داشتم امشب . تشبیهی (از آنندراج ). ◄ نمک سود : نمک خورده هر گوشت چون چل هزار ز هر سو به دژها کشد پیشکار. فردوسی .