ننگ آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ننگ آمدن . [ ن َ م َ دَ ] (مص مرکب ) عار داشتن . شرم داشتن : بدو گفت رستم به یک ترک جنگ همانا نسازد که آیَدْش ننگ . فردوسی . با چنین کم دشمنان کی خواجه آغازد به جنگ اژدها را حرب ننگ آید که با حربا کند. منوچهری . - ننگ آمدن کسی را از چیزی ؛ از آن عار داشتن . ننگ داشتن . دون شأن خود دانستن : تو چون یافتی ننگریدی به گنج که ننگ آمدت زین سرای سپنج . فردوسی . ز مردان از این پیش ننگ آمدت زبون بود مرد ار به جنگ آمدت . اسدی . زنان و مخنثان را برگمارندتا از معشوق او حکایتهای زشت ناپسندیده که مردم را از آن ننگ آید و نفرت آرد، می گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ننگ آید عشق را از نور عقل بد بود پیری در ایام صِبا. مولوی . ز علمش ملال آید از وعظ ننگ شقایق ز باران نروید ز سنگ . سعدی . که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر برادر به چنگال دشمن اسیر. سعدی .