ننگ داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ننگ داشتن . [ ن َ ت َ ] (مص مرکب ) عار داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). تذمم . استنکاف . نکف . فخر. (از تاج المصادر بیهقی ) : تو را ننگ باید همی داشتن به خیره همی چون کنی افتخار؟ ناصرخسرو. ننگ دارم که شوم کرکس طبع کز خرد نام همای است مرا. خاقانی . - ننگ داشتن از صفتی (کاری ) ؛ از آن عار داشتن و آن را دون شأن و مغایر حیثیت خود شمردن و موجب سرشکستگی خود دانستن و از آن سر باززدن : گواژه که هستش سرانجام جنگ یکی خوی زشت است از او دار ننگ . بوشکور. از این ننگ دارد خردمند مرد تو گرد در ناسپاسی مگرد. فردوسی . ابر و دریا سخی بوند به طبع دستش از هر دو ننگ دارد و عار. فرخی . همی گفت از آنسان سپاهی به جنگ ز یک تن گریزان ندارید ننگ . اسدی . وینچنین چیز دیو باشد و من از چنین دیو ننگ دارم ننگ . ناصرخسرو. ننگ دار از آنکه همچون جاهلان بر طَمعْ مال بر مدیح شاه یا میری قلم را تر کنی . ناصرخسرو. چونکه دارد از خریداریش ننگ خود کند بیمار و شَل ّ و کور و لنگ . مولوی . به فتراک پاکان فروریز چنگ که عارف ندارد ز دریوزه ننگ . سعدی . بگو ننگ از او در قیامت مدار که این را به جنت برند آن به نار. سعدی . امثال تواز صحبت ما ننگ ندارند جای مگس است اینهمه حلوا که تو داری . سعدی . کسی ننگ دارد ز آموختن که از ننگ نادانی آگاه نیست . رافعی . ◄ شرم داشتن . خجل و شرمنده بودن . (ناظم الاطباء). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. ◄ خوار و حقیر بودن .(از ناظم الاطباء).