نهاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نهاده . [ ن ِ / ن َ دَ / دِ ] (ن مف ) گذاشته . (ناظم الاطباء). قرارداده شده . وضعشده : چو خسرو بدید آن دو شیر ژیان نهاده یکی افسر اندر میان . فردوسی . دو سه دانه دیدند آنجا نهاده، برداشتند و پیش تخت شاه آوردند. (نوروزنامه ). ◄ گذاشته . بر فراز چیزی قرار داده : گرایشان نباشند پیش سپاه نهاده به سر بر ز آهن کلاه . فردوسی . ◄ مقررکرده . (ناظم الاطباء). مقدر. مقسوم . (یادداشت مؤلف ). مقابل نانهاده به معنی غیر مقدر : به نانهاده دست نرسد و نهاده هرجا که هست برسد. (گلستان ). بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی . حافظ. ◄ نصب کرده . نشانده . (ناظم الاطباء). ◄ مبنی . (یادداشت مؤلف ). بناشده . ساخته : شهری است بسیار مردم اندر میان کوه ورود نهاده . (حدود العالم ). دو شهر است بر کرانه ٔ بیابان نهاده . (حدود العالم ). در مهدی شهری است خرم و آبادان میان عراق و خوزستان بر لب رود نهاده . (حدود العالم ). اسکندریه بر ساحل دریای روم نهاده است . (مجمل التواریخ ). هفت قلعه دید بر کنار آب گنگ نهاده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٤). جهان بر آب نهاده ست و زندگی بر باد غلام همت آنم که دل بر او ننهاد. سلمان . ◄ گسترده . چیده : همیشه خوان او باشد نهاده چنانچون خوان ابراهیم آزر. فرخی . ◄ ذخیره . پس انداز. مدخر. (یادداشت مؤلف ). اندوخته . گنج . گنجینه : هر آنگه که روز تو اندرگذشت نهاده همی باد گردد به دشت . فردوسی . سر گنج هاشان گشادن گرفت نهاده همه رای دادن گرفت . فردوسی . کسی را که درویش باشند نیز ز گنج نهاده ببخشیم چیز. فردوسی . بخشش او را وفا نداند کردن مانده ٔ اسکندر و نهاده ٔ قارون . فرخی . نهاده ٔ ملکان را به نام خود برگیر چمیده ٔ ملکان را به ایمنی تو بچر. فرخی . خواسته ننهد و ناخواسته بسیار دهد از نهاده ْی پدر و داده ٔ دارنده اله . فرخی . خزینه های ملوک زمین همه بربخش نهاده های شهان جهان همه بردار. مسعودسعد. ◄ مدفون : اردشیر بابک به اصطخر مدفون است، هرمزد شاپور به پارس نهاده است . (مجمل التواریخ ). همای چهر آزاد بعضی گویند به شام نهاده است و اهل فارس گویند به پارس نهاده است . (مجمل التواریخ ). چنان آورده اند که طهمورث آنجا نهاده است . (مجمل التواریخ ). ◄ ودیعه . سپرده . سرشته : نهاده ٔ خدایست در تو خرد چو در نار نور و چو در مشک شم . ناصرخسرو. طبع داری نهاده ٔ گردون نظم داری نتیجه ٔ کوثر. سنائی . ◄ رایج . قائم . استوار : قانون نهاده بگردانیدن ناستوده باشد. (تاریخ بیهقی ص ٤٩١). که آن کاری است راست ایستاده و بنهاده . (تاریخ بیهقی ص ٥٧). - راست نهاده ؛ میزان . متعادل : و هرگاه که یک چیز از آن را خلل افتد ترازوی راست نهاده بگشت و نقصان پیدا آمد. (تاریخ بیهقی ).