نهور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نهور. [ ن ُ ] (اِ) چشم . (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) : تو آن سری که شمارند خاک پای ترا سران محتشمان توتیای نور نهور. سوزنی (از جهانگیری ). ◄ نگاه . (جهانگیری ) (رشیدی ). نگاه به چشم . (انجمن آرا). - بدنهور ؛ ظاهراً به معنی بدمنظر است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). شاید معنی بدچشم و آلوده نظر هم مناسب باشد : از آن با بزرگان نیارم نشستن که ایشان چو حورند و من بدنهورم . سنائی (از رشیدی ). کوردل همچو کور می باشد سبک و بدنهور می باشد. سنائی (از انجمن آرا). ◄ نگاه کردن از روی قهر و غضب و خشم . (برهان قاطع). اینکه در برهان به معنی نگاه کردن از روی خشم نوشته، تصحیف خوانی کرده . در فرهنگهای معتبر به معنی نگاه و چشم هر دو آمده و او نگاه بخشم فهمیده . (انجمن آرا).
نهور.[ ن ُ ] (ع اِ) ج ِ نهر. رجوع به نَهر و نَهَر شود.
نهور. [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل . در ٨ هزارگزی جنوب شرقی بنجار در جلگه ٔ گرم معتدل هوایی واقع و دارای ٤١٤ تن سکنه است . آبش از رودخانه ٔ هیرمند، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری و گلیم و کرباس بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).