نهک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نهک . [ ن َ ] (ع مص ) پوشیدن جامه را تا کهنه گردد. (از منتهی الارب ) (از تاج المصادر بیهقی ) (از متن اللغة). ◄ مبالغة نمودن در طعام خوردن و در دشنام دادن کسی را. (از منتهی الارب ) (از تاج المصادر بیهقی ) (از متن اللغة)... یا نهک مبالغه کردن باشد در هر چیزی .نهاکة. (از منتهی الارب ) (از متن اللغة). ◄ مبالغت کردن در عقوبت . (تاج المصادر بیهقی ) (از متن اللغة) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نهکة. (متن اللغة) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ همه ٔ شیر پستان دوشیدن . (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ همه ٔ آب حوض را نوشیدن شتر. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ سپری کردن شراب را. (از منتهی الارب ). تمام کردن شراب را. (از اقرب الموارد). ◄ ضعیف گردانیدن تب مردم را. (زوزنی ). نزار کردن بیماری . (تاج المصادر بیهقی ). نزار گردانیدن تب و رنجیده ساختن آن . (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). لاغر و رنجور کردن تب کسی را. نَهَک . نهکة. نهاکة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بیمار و لاغر گردیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). منهوک شدن . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ (در اصطلاح عروض ) حذف دوسوم بیت در بحر رجز، و جزء اخیر یا باقیمانده ٔ آن را منهوک گویند. (از تعریفات ). رجوع به منهوک شود.
نهک . [ ن َ ] (ص ) حقیر. کوچکتر. خردتر. کمترین . ◄ دهنده ٔ شراب . ◄ فرونشاننده ٔ عطش . ◄ (اِ) عطش . تشنگی . (ناظم الاطباء).
نهک . [ ] (اِ) از اجزاء دوک است . معادل صناره است در عربی : این زنی بود از قریش ... دوکی بکرده بود مقدار یک ارش و نهکی در سر آن کرده بوده مقدار انگشتی و بادریسه ٔ بزرگ درخور آن در او افکنده و پشم وموی رشتی به آن . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٣ ص ٢٩١).