نو شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نو شدن . [ ن َ / نُو ش ُ دَ ] (مص مرکب ) و نو گردیدن و نو گشتن ؛ تازه شدن : چه گفت اندر این موبد پیشرو که هرگز نگردد کهن گشته نو. فردوسی . نو شده ای نوشده کهن شود آخر گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن . ناصرخسرو. ◄ جوان شدن : به جائی رسیدی هم اندر سخن که نو شد ز رای تو مرد کهن . فردوسی . ◄ مقبول و مطبوع واقع گشتن . به سبب تازگی، دلنشین و مورد پسند شدن . منظور و دلپسند شدن : بدو گفت رامشگری بر در است که از من به سال وهنر برتر است نباید که در پیش خسرو شود که ما کهنه گردیم و او نوشود. فردوسی . ◄ تازه و شاداب شدن . رونق و جلا یافتن . رواج و رونق و اعتبار بازیافتن : جهان نو شداز داد نوشیروان بخفتند بر پشت پیر و جوان . فردوسی . یکی مژده بردند نزدیک زو که تاج فریدون به تو گشت نو. فردوسی . ◄ تغییر کردن و دگرگون شدن . تحول یافتن : هر نفس نو می شوددنیا و ما بی خبر در نو شدن واندر بقا. مولوی . ◄ نو شدن ماه و سال ؛ درآمدن ماه پس از ماه گذشته و سال پس از سال گذشته . (یادداشت مؤلف ). تحویل . تجدید. گردیدن . تغییر کردن : مرا ز نو شدن مه غرض مه عید است چو ماه بینی بشتاب و روزگار مبر. فرخی . حدیث نو شدن مه شنیده ای به خبر به کاخ در شو و ماه و ستاره بازنگر. فرخی . مگر نذر کردی که هر مه که نو شد شهی را ببندی و شهری گشائی . زینبی . ◄ تجدید شدن . تکرار شدن . بازآمدن . از سر گرفته شدن : بدانستم آمد زمان سخن کنون نو شود روزگار کهن . فردوسی . مگر زَاختر کرم گفتی سخن بر او نو شدی روزگار کهن . فردوسی .
نوشدن . [ ش ِ دَ ] (مص ) نوشیدن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نوشیدن شود.