نوآباد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوآباد. [ ن َ / نُو ] (ص مرکب ) جای و ملکی که نو آباد شده باشد. (آنندراج ). ◄ از نو ساخته شده . از نو آبادشده و معمورگشته و کشتکاری شده . (ناظم الاطباء).
نوآباد. [ ن َ ] (اِخ ) ظاهراً قصبه ای در غزنین است، و از آنجاست محمدفرج نوآبادی سپه سالار هندوستان که سنائی را در مدح او قصیده ای است : محمد فرج آن سرور نوآبادی که سروری را صدر است و قائدی را کان . (از یادداشت مؤلف ).
نوآباد. [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گورک سردشت از بخش سردشت شهرستان مهاباد، در ٢٣/٥ هزارگزی شمال سردشت و ٥ هزارگزی مغرب جاده ٔ سردشت به مهاباد، در منطقه ای کوهستانی و جنگلی و معتدل هوا واقع است و ٥١٧ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ سردشت، محصولش غلات و توتون و حبوبات، شغل اهالیش زراعت و گله داری و جاجیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).