نوآموز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوآموز. [ ن َ / نُو ] (نف مرکب ) مبتدی . تازه کار. نوآموخته . نافرهخته . که در آغاز آموختن است و به کمال نرسیده است . نوچه : ای دل من زو به هرحدیث میازار کآن بت فرهخته نیست هست نوآموز. دقیقی . یار مویت سپید دید و گریخت که به دزدی دل نوآموزاست . خاقانی . صراحی نوآموز درسجده کردن یکی رومی نومسلمان نماید. خاقانی . در دبیرستان خرسندی نوآموزی هنوز کودکی کن دم مزن چون مُهر داری برزبان . خاقانی . به وردی کز نوآموزی برآید به آهی کز سر سوزی برآید. نظامی . بسپار مرا به عهدش امروز کو نوقلم است و من نوآموز. نظامی . این طبیبان نوآموزند خود که بدین آیاتشان حاجت بود. مولوی . ◄ تلمیذ. شاگرد. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی و بعدی شود : نوآموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز. سعدی . نوآموز را مدح و تحسین و زه ز تهدید و توبیخ استاد به . سعدی . ◄ در تداول، شاگرد دبستان . ◄ بازِ جوانی که تازه شکار آموخته باشد. ◄ کسی که مایل و راغب به چیزهای تازه باشد. آنکه چیزهای تازه آموخته باشد. کسی که برای تکمیل تحصیل حاضر شده باشد. (ناظم الاطباء).