نوباوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نُ وِ) (اِمر.)<BR>۱- نو پدید آمده، نو رسیده.<BR>۲- کودک، نوزاد. ج. نوباوگان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نُ وِ) (اِمر.) ۱- نو پدید آمده، نو رسیده. ۲- کودک، نوزاد. ج. نوباوگان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوباوه . [ ن َ / نُو وَ / وِ ] (اِ مرکب ) باکوره . (مهذب الاسماء) (برهان قاطع) (اوبهی ). هر چیز نوآمده عموماً و میوه ٔ نورسیده خصوصاً. (رشیدی ). میوه ٔ نورسیده . (فرهنگ اسدی ). هر چیز نودرآمده عموماً و میوه ٔ نورسیده و پیشرس خصوصاً. (برهان قاطع). برِ نو یعنی میوه و هرچه رسته شود و نورسیده شود. (اوبهی ). میوه ای که اول رسیده باشد. میوه ٔ تازه و نورسیده . به معنی مطلق تازه نیز می آید. (از غیاث اللغات ). ناوباوه . (زمخشری ). نوبر. (جهانگیری ). نوآورده . نورس . تازه رس . پیش رس . هر چیز طرفه و بدیع و کمیاب : عید است و مهرگان و به عید و به مهرگان نوباوه ای بود می سوری ز دست یار. فرخی . همچو نوباوه برنهد بر چشم نامه ٔ او خلیفه ٔ بغداد. فرخی . ماهی به پیش روی و جهانی به زیر پای نوباوه ای به دست و می لعل بر دهان . فرخی . [ بوسهل ] گفت نوباوه آورده اند از آن بخوریم، همگان گفتند خوریم، گفت بیارید آن طبق، آوردند. (تاریخ بیهقی ص ١٨٥). میوه ٔ نوباوه نترسد ز چوب مرده دل آزرده نگردد ز کوب . ناصرخسرو. وی را عادت بودی کی هرگاه اندر مدینه نوباوه ای آوردندی پیش رسول آوردی . (کیمیای سعادت ). ای مخترع ستیزه رائی نوباوه ٔ باغ بی وفائی . سنائی (از جهانگیری ). برزگری او را خیاری نوباوه آورد. (اسرار التوحید ص ٦٢). جانا خوش است تحفه ٔ باغ جهان ولیک نوباوه ٔ جمال تو را آب دیگر است . سیدحسن غزنوی . عزیز باشد نوباوه هر کجا که رسد. جمال الدین . رعیت بدین نوباوه ٔ رحمت استدلال کردند که از ظلمه انتصار خواهند فرمود. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٢٩). دو نوباوه هم تود وهم برگ تود ز حلوا و ابریشم آورده سود. نظامی . نوباوه ٔ باغ اولین صلب لشکرکش عهد آخرین تلب . نظامی . درخت قد صنوبرخرام انسان را مدام رونق نوباوه ٔ جوانی نیست . سعدی . تبرک و پیشکش و نوباوه و تحفه که پیش سلطان برند، مروت آن است که به رغبت قبول کند. (مجالس سعدی ). تو نوباوه ٔ بوستان منی غذای دل و قوت جان منی . خواجو. ما گلبن نوباوه ٔ عشقیم و نباشد جز ناله ٔ بلبل گل روی سبد ما. فیاض (از آنندراج ). ◄ تحفه . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. ◄ آنچه که باغبانان از گل و میوه و تره ها سبدی به طرز مطبوع به هم چیده به خدمت ملوک و امرا برند. (غیاث اللغات ). رجوع به معانی قبلی شود. ◄ هر چیز که دیدنش چشم را خوش آید و پسند طبیعت باشد. طرفه . (از برهان قاطع). رجوع به معانی قبلی شود. ◄ کودک . طفل . (فرهنگ فارسی معین ). تازه جوان : بعد چندین سال ایمان درست این چنین نوباوه رویش بازشست . عطار.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه