نوبت آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوبت آمدن . [ ن َ / نُو ب َ م َ دَ ] (مص مرکب ) نوبت رسیدن : درطبع جهان اگر وفائی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران . خیام . - نوبت ِ... آمدن ؛ نوبت آن شدن . هنگام انجام کاری فرارسیدن . مجال و موقع به دست آمدن : چون که آید نوبت شکر نعم اختیارت نیست وز سنگی تو کم . مولوی . - نوبت به سر آمدن ؛ مجال نماندن . زمان و فرصت پایان گرفتن . - نوبت کسی به سر آمدن ؛ کنایه از درگذشتن و سپری شدن : به تو داد یک روز نوبت پدر سزد گر تو را نوبت آید به سر. فردوسی .