نوبت زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوبت زدن . [ ن َ / نُو ب َ زَدَ ] (مص مرکب ) و نوبت پرداختن ؛ نقاره زدن . معمول بود که در نقاره خانه ٔ شاهان در شبانه روز چند بار نقاره می زدند، گاه سه بار، گاه پنج بار و گاه هفت بار . در اواخر قاجاریه و اوایل دوره ٔ پهلوی یک بار به هنگام غروب در سردر باغ ملی تهران نقاره می زدند. (فرهنگ فارسی معین ) : نوبت زدند نوبت عیش است ساقیا عیشم به روی تازه ٔ خود تازه کن بیا. حسن دهلوی (از آنندراج ). ◄ دعوی شاهی کردن .اعلام سلطنت و حکومت کردن . رجوع به ترکیب «نوبت زدن برای کسی » شود. - نوبت چیزی زدن ؛ وجود آن یا فرارسیدن آن را اعلام کردن . (یادداشت مؤلف ) : نوبت خوبی بزن هین که سپاه خطت کشور دیگر گرفت لشکر دیگر شکست . انوری (از آنندراج ). تا نوبت نبوت او در عرب زدند از جودی و اُحُد صلوات آمدش صدا. خاقانی . نوبت شادی گذشت بر در امّید نوبت غم زن که غمگسار تو کم شد. خاقانی . کسی که نوبت «الفقر فخر» زد جانش چه التفات نماید به تاج و تخت و نوا؟ مولوی . به چه دانش زنی ای مرغ سحر نوبت روز که نه هر صبح به آه سحرم برخیزی . سعدی . - نوبت زدن برای کسی ؛ شاهی و حکومت او را اعلام کردن . خیمه و خرگاه سلطنت او را برافراختن یا نقاره ٔ شاهی و کوس قدرت به نام او نواختن : آنکه ملکش برتر از نوبت تنند برتر از هفت اخترش نوبت زنند. مولوی . - دونوبت زدن ؛ دعوی شاهی کردن . (یادداشت مؤلف ) : دونوبت زن ار یافتی یکدلی نباشد چو تو در جهان مقبلی . نزاری . - پنج نوبت زدن : مزن پنج نوبت در این چارطاق که بی ششدره نیست این نه رواق . نظامی . یکی نوبتی چار حد برفراخت که بر نه فلک پنج نوبت نواخت . نظامی . گر پنج نوبتت به در قصر می زنند نوبت به دیگری بگذاری و بگذری . سعدی .