نوبهار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نُ بَ) (اِمر.)<BR>۱- آغاز فصل بهار.<BR>۲- نام آتشکدهای در بلخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نُ بَ) (اِمر.) ۱- آغاز فصل بهار. ۲- نام آتشکدهای در بلخ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوبهار. [ ن َ / نُو ب َ ] (اِ مرکب )بهار نو. (انجمن آرا). ربیع. فصل بهار. (ناظم الاطباء). آغاز فصل بهار. فصل بهار. (فرهنگ فارسی معین ). فصلی است از فصول اربعه . (از برهان قاطع) : چون لطیف آمد به گاه نوبهار بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز. رودکی . آمد این نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی . رودکی . همی نوبهار آیدو تیرماه جهان گاه برنا بود گاه زر. دقیقی . آمد آن نوبهار توبه شکن باز برگشت سوی توبه ٔ من . فرخی . تاابر نوبهار مهی را مطر بود تا در زمین و روی زمی بر نفر بود. منوچهری . از ابر نوبهار چو باران فروچکید چندین هزار لاله ز خارابرون دمید. منوچهری . برچِد بنفشه دامن و از خاک برنوشت چون بادنوبهار بر او دوش برگذشت . منوچهری . گهی نوبهار آید و گاه تیر جوان است گیتی گه و گاه پیر. اسدی . آورد نوبهار بتان را و هیچ بت مانند تو به خوبی در نوبهار نیست . مسعودسعد. تو بهاری و تیر حاسد تو تو به از وی چو نوبهار از تیر. سوزنی . سبزه به عالم به نوبهار برآید بر لب او سبزه بی بهار برآمد. سوزنی . قرارم شد ز هفت اندام کو هر هفت ناکرده ز هفتم پرده رخ بنمود گوئی نوبهار است این . خاقانی . بسا محنت که دولت آخر اوست که دی مه را نتیجه نوبهار است . خاقانی . جام می چون لوح طفلان سرخ و زرد نوبهاری با خزان آمیخته . خاقانی . گلزار جوانیت به هنگام نوبهار فترت پذیرفته . (سندبادنامه ص ١٨٩). همه فصلش چو خرم نوبهار است مقام عشرت و جای شکار است . نظامی . این بوی نه بوی نوبهار است بوی سر زلف آن نگار است . نظامی . نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی . حافظ. خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی . حافظ. چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آنکه دگر نوبهار بازآید. حافظ. ◄ کنایه از محبوب و معشوق زیباروی : فرودآمد از تخت سام سوار به پرده درآمد سوی نوبهار. فردوسی . چو آگه شد از عمه ٔ شهریار کجا نوشه بُد نام آن نوبهار. فردوسی . ◄ سبزه ٔ نورسته : در این باغ اگر نوبهاری بود ز باد خزانش غباری بود. فردوسی . چریده گاو گیلی در کنارش گهی آبش خورد گه نوبهارش . فخرالدین اسعد. به دستی گلی داشتی آبدار به دست دگر دسته ای نوبهار. شمسی (یوسف و زلیخا). ز هر شاخی شکفته نوبهاری گرفته هر گلی بر کف نثاری . نظامی . ◄ قسمی گل . (یادداشت مؤلف ) : نوبهار از غنچه بیرون شد به یک تو پیرهن بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین . سعدی . ◄ آتشکده . (جهانگیری ) (رشیدی ). بتخانه . (جهانگیری ) (برهان قاطع) (رشیدی ). بتکده .(جهانگیری ). بهار. (رشیدی ). رجوع به بهار و نیز رجوع به نوبهار (اِخ ) شود. ◄ نام ماه دوم است از سال ملکی . (جهانگیری ) (برهان قاطع).
نوبهار. [ ن َ ب َ ] (اِخ ) نووه . وَهاره . نام هیکلی در بلخ از معابد بودائی . (یادداشت مؤلف ). نام آتشکده ٔ بلخ است، و آن را برمک که نخستین ِ برامکه بود ساخت و سقف و دیوار آن را به دیبای الوان آراسته گردانید. و نام بتخانه ای هم هست، و بعضی گویندهمان خانه ٔ بزرگ که در بلخ ساخته بودند و در آن عبادت ِ آتش می کردند. (از برهان قاطع). بعضی گفته اند نوبهار نام آتشکده ای است به بلخ که لهراسب بعد از وداع تخت و تاج مجاور آن شد و آبای برامکه تا ظهور اسلام هیربد آن بودند، و به معنی مطلق آتشکده نیست بلکه بهار به معنی مطلق آتشکده است . (رشیدی ). مردم ایران از شهرهای دور و نزدیک به زیارت و تماشای آن خانه می آمدند، در حوالی آن خانه ٔ رفیع و گنبد وسیع سیصدوشصت مقصوره ٔ معموره بود که خدام و سدنه در آنها مقام داشته اند و از زمینها و پوششها که در آن کرده بودند اولوالابصار در آن حیران بوده اند، از آن جمله گفته اند که باد چون وزیدی حریری که بر علم قبه ٔ آن کشیده بودندی چنان برآوردی که آن را در شهر ترمد بدیدندی و از بلخ تا ترمد دوازده فرسخ فاصله دارد، و متولی و خدمتکاران نوبهار را برمک می خواندند... و چون لهراسب پیر شدو شاهنشاهی ایران را به پسرش گشتاسب فراگذاشت از تختگاه خود که همانا شادیاخ نشابور بوده به نوبهار رفته به طاعت و عبادت یزدان پرداخت ... (از انجمن آرا). نوبهار خانه ای بود در بلخ و قبل از اسلام نزد فرس معظم و گرامی بود. (از تاج ص ٩٩ و ٣٠٣) : و اندر بلخ بناهای خسروان است، نقش ها و کارکردهای عجب و ویران گشته و آن را نوبهار خوانند. (حدود العالم ). نوبهار بلخ که آتشکده ٔ قدیم است بر ایشان [ برمکیان ] وقف است . (تاریخ بخارا). نوبهار بلخ را دقیقی و نظامی و گروهی از مورخان عرب و ایران و فرهنگ نویسان آتشکده ای ازآن ِ زردشتیان پنداشته اند، و آن خطاست . نوبهار بدین مفهوم رابطه ای با بهار [ فصل نخستین ِ سال ] ندارد و اینکه عمربن الازرق کرمانی آن را «ربیع الجدید» ترجمه کرده درست نیست، بلکه اصل آن نه وه وی هه ره است در سانسکریت . جزو اول هم ریشه و به معنی نو (تازه ٔ)فارسی است و جزو دوم که در فارسی «بهار» شده به معنی دیر و معبد است و جمعاً به معنی دیر نو و معبد جدید است . از اخبار برخی از مورخان مستفاد می گردد که نوبهار معبدی بودائی در بلخ بود، از آن جمله است خبر عمربن الازرق مذکور که یاقوت حموی و ابن الفقیه از او نقل کرده اند. خاندان برمکیان تولیت نوبهار را دارا بودند و در اراضی وسیع و موقوفات بسیار متعلق به دیر ریاست روحانی داشتند و آنان بودائی بودند و در اواخر قرن اول هجری به اسلام گرویدند و بعدها در دربار خلفای عباسی به وزارت رسیدند. گاهی «نوبهار» را به تخفیف «بهار» آورده اند. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به مزدیسنا و تأثیر آن درادبیات پارسی ص ٣١٧ و صص ٣٢٠ - ٣٢٧ و احوال و آثار رودکی ص ٢٥ و فهرست اعلام آن و مجمل ص ٥١ و یشت ها ج ٢ صص ٣٢ - ٣٤ و ٢٦٦ و تاریخ جهانگشا ج ١ ص ١٠٣ و الوزراء و الکتّاب ص ١٤٧ و معجم البلدان شود : به بلخ ِ گزین شد [ لهراسب ] بر آن نوبهار که یزدان پرستان بدان روزگار مر آن خانه را داشتندی چنان که مر مکه را این زمان تازیان . دقیقی . چنین گفت با موبدان شهریار که انطاکیه ست این اگر نوبهار. فردوسی . نوبهار بلخ را در چشم من حشمت نماند تا بهار گوزگانان پیش من بگشود بار. فرخی . آورد نوبهار بتان را و هیچ بت مانند تو به خوبی در نوبهار نیست . مسعودسعد. ساحتت آب قندهار ببرد صفه ات بیخ نوبهار بکند. انوری .
نوبهار. [ ن َ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کُل تپه ٔ فیض اﷲبیگی از بخش مرکزی شهرستان سقز، در ٢٧ هزارگزی شمال شرقی سقز و ٤ هزارگزی مغرب قلعه گاه، در منطقه ٔ کوهستانی سردسیری واقعاست و ٣٥٠ تن سکنه دارد. آبش از چشمه و رودخانه، محصولش غلات و توتون و حبوبات و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه