نوجوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوجوان . [ ن َ / نُو ج َ] (ص مرکب ) پسر امردی که هنوز خطش ندمیده باشد. (برهان قاطع) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). پسری که تازه پا به مرحله ٔ جوانی گذاشته . (فرهنگ فارسی معین ). شاب . حدیث السن . حدث السن . (یادداشت مؤلف ) : چه از نوجوان و چه مرد کهن ز گرشاسپ بودی سراسر سخن . فردوسی . بدو گفت کای گرد روشن روان فرستَمْت همراه این نوجوان . فردوسی . تو هم نوجوانی دلیری مکن رخ بخت خود را زریری مکن . فردوسی . چنین داد پاسخ کز این نوجوان دلم شد به مهر اندرون ناتوان . اسدی . فریفته مشو ای نوجوان بدانکه به رو چو بوستان و به قد سرو بوستان شده ای . ناصرخسرو. طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی . سعدی . مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد. صائب . ◄ کنایه از شاداب و قوی و بانشاط، مقابل پیر که سست و فرتوت و پژمرده است : پیر است چرخ و اختر بخت تو نوجوان آن به که پیر نوبت خود با جوان دهد. ظهیر. - نوجوان شدن ؛جوانی از سر گرفتن . شاداب و بانشاط شدن : من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه . رودکی . جهانی ز پیری شده نوجوان همه سبزه و آبهای روان . فردوسی . بس پیر مستمند که در گلشن مراد بوی بهشت بشنود و نوجوان شود. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی