نوش جان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوش جان . [ ش ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) چیزی که ممد و مقوی حیات باشد یامرغوب و محبوب جان . (آنندراج ). ◄ (صوت مرکب ) به صورت خطاب و دعا، گوارا باد! هنیئاً! هنیئاً مریئاً! گوارای وجود! (یادداشت مؤلف ). نوش ! گوارا! سازگار وجود! عبارتی است که می گساران خطاب بدانکه به شادی و سلامتی یاران پیاله بر لب برده است، گویند. - نوش جان بودن : ستم لطف است اگر پای محبت در میان باشد دل از دست تو زخمی خورد گفتم نوش جان باشد. فطرت (از آنندراج ). - نوش جان کردن ؛ به صورت دعا، خوردن . (یادداشت مؤلف ). نوش کردن . به شادی و سلامت و گوارائی، مشروبی آشامیدن یا غذائی خوردن . به رغبت و میل خوردن . - ◄ گاه این عبارت به مزاح و طعنه در مفهوم مخالفش به کار رود، گویند: صد تازیانه نوش جان کرد، کتک حسابی نوش جان کرد، چنداردنگی نوش جان کرد : تلخی که نوش جان کنی آن را شود شکر نیشی که در جگر شکنی نوش می شود. صائب (از آنندراج ).
نوشجان . (اِخ ) از بلاد فارس است . (از سمعانی ). شهری است در فارس (از معجم البلدان )، و آن مشتمل بر نوشجان بالا و نوش جان پائین است و مردمش بعضی مجوس بعضی مانوی زندیق باشند . (ابن الفقیه از یادداشت مؤلف ).