نومیدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نومیدی . [ ن َ / نُو ] (حامص مرکب ) ناامیدی . یأس . حرمان . ناکامی . محرومی . خیبت . قنوط. نمیدی . مقابل امید و امیدواری . رجوع به ناامیدی شود : اگر امید رنجوری نماید ز نومیدی بسی نومیدی آید. فخرالدین اسعد. چودر چیز کسان امیدواری ز نومیدی به رو آیدت خواری . فخرالدین اسعد. شتربه گفت موجب نومیدی چیست . (کلیله و دمنه ). بر دو عالم دامن جان درکشم هر صبحدم پای نومیدی به دامان درکشم هر صبحدم . خاقانی . هوا خفته است و بستر کرده از پهلوی نومیدی خرد مست است و بالین دارد از زانوی نادانی . خاقانی . به هر کاری که رو آورده او را گفته نومیدی ترا این کار برناید تو با این کار برنایی . ؟ (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٦٩). دولت اگر دولت جمشیدی است موی سپید آیت نومیدی است . نظامی . در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است . نظامی . بعد نومیدی بسی امیدهاست از پس ظلمت دو صد خورشیدهاست . مولوی . مناسب حال ارباب همت نیست یکی را امیدوار کردن و باز بنومیدی خسته کردن . (گلستان ). پنداشتم گندم بریان است باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است . (گلستان ). - به نومیدی ؛ نومیدانه . با یأس و ناکامی . به ناامیدی : به نومیدی از رزم گشتند باز نیامد بر از رنج راه دراز. فردوسی . بیفکند شمشیر هندی ز مشت به نومیدی از جنگ بنمود پشت . فردوسی . گرفتند خاقان چین را پناه به نومیدی از نامبردار شاه . فردوسی . به جستن تا به شب دمساز گشتند به نومیدی هم آخر بازگشتند. نظامی . به نومیدی دل از دلخواه برداشت به دارالملک ارمن راه برداشت . نظامی . - نومیدی آمدن ؛ مأیوس شدن : چو نومیدی آمد ز بهرام شاه گر او رفت با خوارمایه سپاه . فردوسی . - نومیدی داشتن ؛ ناامید بودن . مأیوس بودن : نسیمی گر نمی یابم ز زلف یوسف قدسم ندارم هیچ نومیدی که بوی پیرهن دارم . عطار. - نومیدی کردن ؛ اظهار یأس کردن . نومیدی نمودن : دیگر روز با من خالی داشت این خلوت دیر بکشید و بسیار نومیدی کرد. (تاریخ بیهقی ص ٢٢٠). - نومیدی نمودن ؛ مأیوسی نمودن . یأس و ناامیدی ابراز کردن : مهتران در سخن آمدند و زمانی نومیدی نمودند از امیر. (تاریخ بیهقی ص ٢٢٠). نومیدی نمود و پیغامی دراز داد. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٦).
فرهنگ طیفی واژهدان
یأس، ناامیدی، دلسردی، افسردگی، بدبینی، منفیبافی آه سرد، آیه یأس نیهیلیسم، عدم