نویس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نویس . [ ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان وزوا بخش دستجرد شهرستان قم در ٢٢ هزارگزی شمال غربی دستجرد، در منطقه ٔ کوهستانی سردسیری واقع است و ١١٩٤تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و میوه، شغل مردمش زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
نویس . [ ن ِ ] (ریشه ٔ فعل ) ریشه ٔ مضارع فعل نوشتن است و در صرف وجه مضارع و امر به کار رود: نویس . بنویس . می نویسم . ◄ (ن مف ) به صورت مزید مؤخر به معنی «نوشت » در ترکیبات ذیل مستعمل است : بارنویس . بیرون نویس . پانویس . پاک نویس . پیش نویس . خارج نویس . ◄ به معنی نویسیده و نوشته به صورت مزید مؤخر به کار رود: نانویس، به معنی نانویسیده و نانوشته . ◄ (نف ) به صورت اسم فاعل مرخم به معنی نویسنده و نگارنده و آنکه می نویسد بصورت مزید مؤخر در ترکیبات زیر مستعمل است : افسانه نویس . اوارجه نویس . پنهان نویس . تابلونویس . تاریخ نویس . تندنویس . چهره نویس . چیزنویس . حاشیه نویس . حق نویس . خفیه نویس . خودنویس . خوش نویس . داستان نویس . دعانویس . دفترنویس . رمان نویس . روزنامه نویس . سرخطنویس . ضابطنویس . غلطنویس .فکاهی نویس . کاغذنویس . کتیبه نویس . کشیک نویس . کفن نویس . لشکرنویس . مثال نویس . مجلس نویس . مراسله نویس . نامه نویس . رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.