نو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نو. [ ن َ / نُو ] (اِمص ) ناله و زاری . (از انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان قاطع). ریشه ٔ نویدن است . (حاشیه ٔ معین بر برهان قاطع). رجوع به نویدن شود. ◄ حرکت و جنبش و لرزه . (از برهان قاطع). ریشه ٔ نویدن است . رجوع به نویدن شود. ◄ (اِ) نقطه ٔ سپید که بر ناخن افتد. بَرَش . (یادداشت مؤلف ). - نو افتادن به ناخن ؛ نَبَش . خال سپید در ناخن پیدا شدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ نام حرف نون یونانی است . (یادداشت مؤلف از ابن الندیم ). ◄ نام نوائی از موسیقی . (ناظم الاطباء).
نو. [ ن َ / نُو ] (ص ) نقیض کهنه . (برهان قاطع) (انجمن آرا). تازه . (ناظم الاطباء). جدید. (دهار). حادث . حدیث . (السامی ) : بدان نامورگفت پاسخ شنو یکایک ببر پیش سالار نو. فردوسی . ز دستور پرسیم یکسر سخن چو کاری نو افکند خواهیم بن . فردوسی . هر روز شادی نو بیناد و رامشی زین باغ جنت آئین زین کاخ کرخ وار. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٦٨). روز عید رمضان است و سر سال نو است هر دو فرخنده کند ای ملک ایزد به تو بر. فرخی . فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر. فرخی . بیار ساقی زرین نبید و سیمین کاس به باده حرمت و قدر بهار نو بشناس . منوچهری . چنان نمود به ما دوش ماه نو دیدار چو یار من که کند گاه خواب خوش آسا. بهرامی . چو عشق نو کند دیدار در دل کهن را کم شود بازار در دل . فخرالدین اسعد. درم هرگه که نو آمد به بازار کهن را کم شود در شهر مقدار. فخرالدین اسعد. بنگر که جهانْت می بینجامد هر روز تو کار نو چه آغازی ؟ ناصرخسرو. شراب خرمائی تن را فربه کند و خون بسیار راند خاصه که نو باشد. (نوروزنامه ). ای تو آن ِ نو و هم آن ِ کهن رزق بر توست هرچه خواهی کن . سنائی . مر زنان راست کهنه توبرتو مرد را روز نوو روزی نو. سنائی . دولت نو است و کارنو و کارکن نو است مردم قیاس کار نو از کارکن کنند. خاقانی . باوفا باش و فصل و وصل مکن بهر یاران نو ز یار کهن . ابن یمین . ◄ تر و تازه . (ناظم الاطباء). طری . تازه . شاداب : ایا سرو نو در تکاپوی آنم که فرغندواری بپیچم به تو بر. رودکی . آستین برزده ای دست به گل برزده ای غنچه ای چند از او تازه و نو برچده ای . منوچهری . ◄ کارنکرده . غیرمستعمل . که کهنه و فرسوده نیست . که تازه ساخته شده است : پیش تیغ تو روز صف دشمن هست چون پیش داس نو کرپا. رودکی . بخل همیشه چنان تَرابد از وی کآب چنان از سفال نو نترابد. خسروانی . گویند سردتر بود آب از سبوی نو گرم است آب ما که کهن شد سبوی ما. منوچهری . نوها همی خَلَق شود و هرگز نشنید کس که نو شد خلقانی . ناصرخسرو. ◄ نوساز. تازه ساخته شده : اینک سرای نو که به غزنین می بینید مرا گواه بسنده است . (تاریخ بیهقی ). امیر سه شنبه هژدهم جمادی الاولی در این صفه ٔ نو خواهد نشست . (تاریخ بیهقی ص ٣٤٩). ◄ برّاق . تابناک . با جلوه و جلا : ظاهر نقره گر اسپید است و نو دست و جامه می سیه گردد از او. مولوی . ◄ بدیع. طرفه : به مردی تو اندر زمانه نوی که هم شاه و هم خسرو و هم گَوی . فردوسی . که این هر دو خالان خسرو بدند به مردانگی در جهان نو بدند. فردوسی . به بدگوهران بر بس ایمن مشو که این را یکی داستان است نو. فردوسی . چون ملک با ملکان مجلس می کرده بُوَد پیش او بیست هزاران بت نو برده بُوَد. منوچهری . حقا که بسی تازه تر و نوتر از آنید من نیز از این پس تان ننمایم آزار. منوچهری . ◄ جوان . تازه سال : به پیروزی اندر تو کشّی مکن اگر تو نوی هست گیتی کهُن . فردوسی . تو باید که باشی بر این پیشرو که پیری به فرهنگ و در سال نو. فردوسی . ز ترکان هر آنکس که بُد پیشرو ز پیران و خنجرگذاران نو. فردوسی . ◄ تازه کار. نامجرب . ناوارد : خواجه هنوز در این کارها نو است مگر روزگاری برآید مرا نیکوتر بشناسد. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٧). ◄ پهلوان و دلیر را گویند، و آن را نیو نیزنامند . (از رشیدی ) (از جهانگیری ). - از سر نو ؛ از نو. بار دیگر. دیگربار. از سر. دوباره : پابه جنت کی نهم یحیی چو برخیزم ز خاک از سر نو بی رخت خواهم کفن بر سر کشید. میر یحیی شیرازی (آنندراج ). - ◄ به تازگی . (آنندراج ). - از نو ؛ از سر. مکرر. دوباره . بار دیگر. مجدد. (یادداشت مؤلف ) : رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه ای درخت ملک بارت عز وبیداری تنه . منوچهری . چون نوبت پادشاهی به شاپوربن اردشیر رسید آن را از نو بنیاد کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٤٢). زین وجودت به جان خلاص دهند بازت از نو وجود خاص دهند. خاقانی . گفتم نهایتی بُوَد این عشق را ولی هر بامداد می کند ازنو بدایتی . سعدی . آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی . حافظ. تا شدم حلقه به گوش در میخانه ٔ عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم . حافظ. بازم از نو خم ابروی بتی در نظر است سلخ ماه دگر و غره ٔ ماه دگر است . وحشی . - ◄ به تازگی (؟).(آنندراج ). - ◄ (اصطلاح نظامی ) فرمان تکرار عملی که قبلاً اجرا شده . (فرهنگ فارسی معین ). - امثال : چونکه آید سال نو گویم دریغ از پارسال . روز از نو روزی از نو . نو دیدیم نو زمان دیدیم هفت ساله عروس لب بان [ : بام ] دیدیم . نو که آمد به بازار کهنه شود دل آزار . هرچه آید سال نو گویم دریغ از پارسال .
نو. [ ن َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان القورات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند. رجوع به فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩ شود.