نژندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نژندی . [ ن ِ / ن َ ژَ ] (حامص ) غمگینی . دل گرفتگی . ملالت . افسردگی . اندوه . (ناظم الاطباء). غم . ملال . نژند بودن : درستی و هم دردمندی بود گهی خوشی و گه نژندی بود. فردوسی . سلیح و سپاه و درم پیش تست نژندی به جان بداندیش تست . فردوسی . نژندی و هم شادمانی ز تست انوشه دلیری که راه تو جست . فردوسی . نباشد شادمانی بی نژندی نه پیروزی بود بی مستمندی . فخرالدین اسعد. که نه چیز دارد نه دانش نه رای نژندی است بهرش به هر دوسرای . اسدی . پدیدار آید از خوش خنده ٔ تو به روی دشمن صاحب نژندی . سوزنی . لیک چون طالعم به صحبتشان نیست در دل مرا نژندی نیست . خاقانی . ◄ پستی . پست شدن . افتادگی . مقابل اوج و رفعت وبلندی : هم او تخت و تاج و بلندی دهد هم او تیرگی و نژندی دهد. فردوسی . ◄ پژمردگی . افسردگی : کنون سوسنت دردمندی گرفت گلت ریخت لاله نژندی گرفت . اسدی . و رجوع به نژند شود. - نژندی کردن : وگر خود دگرگونه گردد سخن تو زاری مساز و نژندی مکن . فردوسی . بدو گفت گشتاسب تندی مکن بزرگی بیابی نژندی مکن . فردوسی .