نکویی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکویی کردن . [ ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ملاطفت . اِلطاف . (از یادداشت مؤلف ). احسان کردن . خوبی کردن . بذل و بخشش و افضال و اکرام کردن : نکویی به هرجا چو آید به کار نکویی کن و از بدی شرم دار. فردوسی . خشم آیدت که خسرو با من کند نکویی ای ویحک آب دریا از من دریغ داری . منوچهری . بر چشم من افکند دمی چشم و برفت یعنی که نکویی کن و در آب انداز. ابوالفضل هروی . نکویی گر کنی منت منه زآن که باطل شد ز منت بِرّ و احسان . ناصرخسرو. و اعتقاد کردند که صدقه و زکاة ندهند و با درویشان نکویی نکنند. (قصص ص ١٧٧). نکویی مجو از کس و پس نکویی چنان کن که از کس جزائی نیابی . خاقانی . او نکویی کرد و تو بد می کنی با کسان آن کن که با خود می کنی . عطار.