نگاریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ دَ) (مص م.) نک. نگاشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ دَ) (مص م.) نک. نگاشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگاریدن . [ ن ِ دَ ] (مص ) نگاشتن . (آنندراج ). نوشتن . (ناظم الاطباء). تحریر کردن . (فرهنگ فارسی معین ). نقش کردن : چه سغدی چه چینی و چه پهلوی نگاریدن آن کجا بشنوی . فردوسی . بگفت این و پس در دل مصطفی نگاریدش این سوره ٔ باصفا. شمسی (یوسف و زلیخا). با اینهمه از سرشک بر رخ ﷲ الحمد می نگارد. خاقانی . ◄ آراستن . بزک کردن . آرایش کردن . زینت کردن : دگرباره فرودآمد بت آرای نگارید آن سمنبر را سراپای . (ویس و رامین ). این شوی کش سلیطه هر روزی بنگر که چگونه روی بنگارد. ناصرخسرو. حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را تو ماه پری پیکر زیبا و نگارینی . سعدی . غلامان دُرّ و گوهر می فشانند کنیزان دست و ساعد می نگارند. سعدی . ◄ صورت بخشیدن . آفریدن : ببیند زاندک سرشت آب و خاک دو گیتی نگاریده یزدان پاک . اسدی . نگارنده دانم که هست از درون نگاریدنش را ندانم که چون . نظامی . ◄ ساختن . (یادداشت مؤلف ) : نیک و بد این عالم پیش و پس کار او زودا که تو دریابی زودا که تو بنگاری . منوچهری (از یادداشت مؤلف ). ◄ نقاشی کردن . (آنندراج ). نقش کردن . کشیدن صورت و خط. رسم کردن . (ناظم الاطباء). تصویر کردن : بر ایوان نگارید چندی نگار ز شاهان و از بزم و از کارزار. فردوسی . نگاری نگارید بر خاک پیش همیدون به سان سر گاومیش . فردوسی . نگار سکندر چنان هم که بود نگارید وز جای برگشت زود. فردوسی . و گر آزر بدانستی تصاویرش نگاریدن نه ابراهیم از آن بدعت بری گشتی نه اسحاقش . منوچهری . صورنگار حدیثم ولی هر آن صورت که جان در او نتوانم نهاد ننگارم . خاقانی . هر آن صورت که صورتگر نگارد نشان دارد ولیکن جان ندارد. نظامی . بر این گوشه رومی کند دستکار بر آن گوشه چینی نگارد نگار. نظامی .