نگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ گَ) (ص.) (عا.) شخص سرد و نچسب، کسی که خوش محضر نباشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ گَ) (شب جم.) ۱- بدان، آگاه باش، هوشیار باش. ۲- نگاه کن.
(نَ گَ) (ص.) (عا.) شخص سرد و نچسب، کسی که خوش محضر نباشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگر. [ ن ِ گ َ ] (نف مرخم ) نگرنده . آنکه می نگرد.نعت فاعلی مرخم از نگریستن . رجوع به نگریستن شود. ترکیب ها: - اندک نگر . بدنگر. پایان نگر. خویشتن نگر. دست نگر. عاقبت نگر. رجوع به هریک از این مدخل ها شود.
نگر. [ ن ِ گ َ ] (اِ) نمونه . انموذج . (فرهنگ فارسی معین ) : گردون نگری ز عمر فرسوده ٔ ماست جیحون اثری ز اشک پالوده ٔ ماست . (منسوب به خیام از فرهنگ فارسی معین ).
نگر. [ ن ِ گ َ ] (اِخ ) دهی است از بخش نیکشهر شهرستان چاه بهار، در ١٩هزارگزی شمال شرقی نیکشهر، در منطقه ٔ کوهستانی گرمسیری واقع است و ٣٠٠ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه، محصولش غلات و خرما و برنج و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).