نگه دار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگه دار. [ ن ِ گ َه ْ] (نف مرکب ) نگاهبان . (آنندراج ). حافظ. حامی . (ناظم الاطباء). نگاه دارنده . نگاه دار. (فرهنگ فارسی معین ).حفیظ. پاسدار. محافظ. پشتیبان . گوشدار : لاد را بر بنای محکم نه که نگه دار لاد بن لاد است . فرالاوی . تو ایدر شب و روز بیدار باش سپه را ز دشمن نگه دار باش . فردوسی . به گرد جهان چار سالار من که هستند بر جان نگه دار من . فردوسی . دل و گرز و بازو مرا یار بس نخواهم جز ایزد نگه دار کس . فردوسی . گویم که خدایا به خدائی و بزرگیت کو را به همه حال معین باش ونگه دار. فرخی . به مراد دل تو بخت تو را راهنمای به همه کاری یزدانْت نگه دار و معین . فرخی . جبار همه کار به کام تو رسانید بادات شب و روز خداوند نگه دار. منوچهری . در طاعت تو جان و تنم یار خِرَد گشت توفیق تو بوده ست مرا یار و نگه دار. ناصرخسرو. هم نکودار اصل فضل و کرم هم نگه دار راز دین و حرم . سنائی . در زینهار بخت نگه دار توست حق زنهار زینهاری خود را نگاه دار. خاقانی . نگه دار ما هست یزدان و بس به یزدان پناهیم و دیگر نه کس . نظامی . به بی یاری اندر جهان یار باش شب و روزش از بد نگه دار باش . نظامی . جهانت به کام و فلک یار باد جهان آفرینت نگه دار باد. سعدی . گر نگه دار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد. ؟ ◄ مراقب . پاسبان . نگهبان : بس ایمن مشو بر نگه دار خویش چو ایمن بوی راست کن کار خویش . فردوسی . ◄ دارنده . صاحب : پس شاه لهراسب گشتاسب شاه نگه دار گیتی سزاوار گاه . فردوسی . گزین و مهین پور لهراسب شاه خداوند گیتی نگه دار گاه . فردوسی . ◄ سرپرست . سرکرده : ز خون نیا دل بی آزار کرد سری را بر ایشان نگه دار کرد. فردوسی . سپه را که چون او نگه دار بود همه چاره ٔ دشمنان خوار بود. فردوسی . نگه دارآن لشکر اکنون توی نگه کن بدیشان، نگر نغنوی . فردوسی . بر ایشان نگه دار فرهاد بود که در جنگ سندان فولاد بود. فردوسی .