نگهبان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگهبان کردن . [ ن ِ گ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مأمور کردن . به پاسداری و مراقبت گماشتن . رجوع به نگهبان شود : کردم روان و تن را بر جان او نگهبان همواره گردش اندر گردان بوند گاوان . دقیقی . نگهبان بر او کرد پس چند مرد گو پهلوان زاده باداغ و درد. دقیقی . نگهبان تن جان پاک است لیکن دلت را خِرَد کرد بر جان نگهبان . ناصرخسرو.