نگهبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگهبان . [ ن ِ گ َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) حارس . (دهار). رقیب . (السامی ) (صراح ) (منتهی الارب ). مراقب . نگاهبان . مواظب . پاسدار. حافظ. نگاه دار. نگه دارنده : نگهبان گنجی تو از دشمنان و دانش نگهبان تو جاودان . بوشکور. سپهدارلشکر نگهبان کار پناه جهان بود و پشت سوار. دقیقی . نخست آفرینش خِرَد را شناس نگهبان جان است و آن سپاس . فردوسی . تو را بود باید نگهبان اوی پدروار لرزنده بر جان اوی . فردوسی . همه پادشاهید بر چیز خویش نگه دار مرز و نگهبان کیش . فردوسی . تو را یار هومان بس و بارمان نگهبان خداوند هفت آسمان . فردوسی . عشق و جز عشق مرا بد نتوانند نمود دولت میر نگهبان من است ای دلبر. فرخی . تاجهان باشد جبار نگهبان تو باد بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد. منوچهری . زبان را دل بود بی شک نگهبان سخن بی دل به دانش گفت نتوان . (ویس و رامین ). این نوشته ای است از جانب ابوجعفر... به سوی یاری دهنده ٔدین خدا و نگهبان بنده های او. (تاریخ بیهقی ص ٣٠٦). و باشی از برای رعیت پدر مشفق و مادر مهربان چرا که امیرالمؤمنین تو را نگهبان ایشان کرده . (تاریخ بیهقی ص ٣١٣). بدینجایت از بد نگهبان بود چو ز ایدر شدی توشه ٔ جان بود. اسدی . نگهبان تن جان پاک است لیکن دلت را خِرَد کرد بر جان نگهبان . ناصرخسرو. ز غفران خدای او را عمارت ز دیوان جبرئیل او را نگهبان . ناصرخسرو. آب طمع ببرده ست از خلق شرم یارب ما را توئی نگهبان از آفت سمائی . ناصرخسرو. تو سیفی و از توست نگه داشته دولت بر ملک نباشد بجز از سیف نگهبان . مسعودسعد. مصالح جهان همه زیر بیم و امید است ... یکی از آهن بگریزد تا بیمش نگهبان او شود. (نوروزنامه ). اژدها گرچه عمرکاهان است هم نگهبان گنج شاهان است . سنائی . بیا وگر همه بد کرده ای که نیکت باد دعای نیکان از چشم بد نگهبانت . سعدی . چو حاکم به فرمان داوربود خدایش نگهبان و یاور بود. سعدی . هرکو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود. حافظ. ◄ متصدی و مأمور کاری یا جائی . که او را مأمور پاسداری و نگه داری چیزی یا جائی کرده اند. - نگهبان ایوان : تو گفتی یکی آتش استی درست که پیش نگهبان ایوان برست . فردوسی . - نگهبان بار : چو زی خوابگه شد یل نامدار بیامد همانگه نگهبان بار. اسدی . - نگهبان پاس : جهان را دل از خویشتن پرهراس جرس برگرفته نگهبان پاس . فردوسی . - نگهبان در : نگهبان در گفت کامروز کار نباید گرفتن به دیگر شمار. فردوسی . - نگهبان دژ : ز گردان نگهبان دژ شد هزار همه نامداران خنجرگذار. فردوسی . - نگهبان دیده : نگهبان دیده برآمد ز دور همی دید راه سواران تور. فردوسی . - نگهبان رود : نیاورد کشتی نگهبان رود نیامد به گفت ِ فریدون فرود. فردوسی . - نگهبان زندان : نگهبان زندان چواو را بدید شد از بیم رنگ رخش ناپدید. فردوسی . ◄ قراول . مأمور. گماشته . پاسدار : چو بشنید شیروی چندی گریست وز آن پس نگهبان فرستاد بیست بدان تا زن و کودکانْشان نگاه بدارد پس از مرگ آن کشته شاه . فردوسی . به هر جای بر باره شد دیدبان نگهبان به روز و به شب پاسبان . فردوسی . آز بر جانْت نگهبان بلا گشت بکوش تا مگر جانْت بدین زشت نگهبان ندهی . ناصرخسرو. بر من و تو که بخسبیم نگهبان است که نگردد هرگز رنجه ز بیداری . ناصرخسرو. سیه خانه ٔ آبنوسین نائی به نُه روزن و ده نگهبان بماند. خاقانی . نگهبانان بترسیدند از آن کار کز آن صورت شود شیرین گرفتار. نظامی . چو شاه آمد نگهبانان دویدند زر افشاندند و دیباها کشیدند. نظامی . نگهبان برانگیزد آن راه را کند بر خود ایمن گذرگاه را. نظامی . ◄ چوپان . مهتر. ساربان . که از اغنام و مواشی نگه داری کند : چنان بد که بر کوه ایشان گله بدی بی نگهبان و کرده یله . فردوسی . سوی کشتمند آمد اسب جوان نگهبان او از پس اندر دمان . فردوسی . نگهبان شد از بیم خسرو روان بدان کشته نزدیک اسب جوان . فردوسی . جهانجوی را دید جامی به دست نگهبان اسبان همه خفته مست . فردوسی . شنیدم من که موشی در بیابان مگر دید اشتری را بی نگهبان . عطار. نگهبان راعی بخندید و گفت نصیحت ز شاهان نشاید نهفت . سعدی . ◄ ناطور. باغبان . که از باغ و کشتزار نگه داری کند : نگهبان آن رز نبودی به رنج نه دینار دادی بها را نه گنج . فردوسی . هرچند ستمکاران بسیار شدستند فرزند رسول است در این باغ نگهبان . ناصرخسرو. ◄ مرزبان . مرزدار. سرحددار. حاکم و نماینده ٔ سلطان در شهری و ولایتی . که حکومت و حفاظت ناحیتی بدو سپرده شده است : یکی پرهنر بود نامش گراز کز او یافتی شاه آرام و ناز که بودی همیشه نگهبان روم یکی دیوسر بود بیداد و شوم . فردوسی . تو شاهی و شنگل نگهبان هند چرا باژ خواهد ز چین و ز سند. فردوسی . همه روی کشور نگهبان نشاند چو ایمن شد از دشت لشکر براند. فردوسی . نگهبان مرو آمد آن روزگار چو ماهوی شد کشته بر خوار و زار. فردوسی . ◄ فرمانده سپاه . سپهدار : فرستاد بر هر سوئی لشکری نگهبان هر لشکری مهتری . فردوسی . بدان ای نگهبان توران سپاه که فرمان چنین نیست ما را ز شاه . فردوسی . نگهبان لشکر ز ایران تخوار که بودی به نزدیک او رزم خوار. فردوسی . ◄ زندان بان . مستحفظ زندان . که از زندانی مراقبت و حفاظت کند : وآنگهم سنگدل نگهبانی که چو او در کلیسیا باشد. مسعودسعد. ◄ کوتوال . قلعه بان . دژبان : تو با او به نیک و به بد یار باش نگهبان دژ باش و بیدار باش . فردوسی . نگهبان آن دژ توانگر بدی که دربند او گنج قیصر بدی . فردوسی . ◄ مراقب . دیده بان : رقیبان لشکر به آئین پاس نگهبان تر از مرد انجم شناس . نظامی . ◄ در شهربانی و ارتش، مأمور کشیک . قراول دم در.