نگونسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگونسار. [ ن ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) وارونه . معکوس . سرته . نگوسار. نگون . پشت رو : دریده درفش و نگونسار کوس چو لاله کفن، روی چون سندروس . فردوسی . نهاده بر اسبان نگونسار زین تو گفتی همی برخروشد زمین . فردوسی . بر او برنهاده نگونسار زین ز زین اندرآویخته گرزکین . فردوسی . خامش منشین زیر فلک ایمن ازیراک دریاست فلک بنگر دریای نگونسار. ناصرخسرو. عکس مراد ما و تو کار وی شاهد بس است شکل نگونسارش . ناصرخسرو. زین بحر بی آرامش نگونسار آراسته قعرش به دُرّ و مرجان . ناصرخسرو. باره ٔ بخت تو را باد ز جوزا رکاب مرکب خصم تو را باد نگونسار زین . خاقانی . - به نگونسار ؛ به حالت واژگونی . به سرازیری . (فرهنگ فارسی معین ) : تا سَرْش نبری نکند قصد برفتن چون سَرْش بریدی برود سر به نگونسار. ناصرخسرو. ◄ به رو افتاده . مکب ّ علی وجهه : بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد فکنده نگونسار پر خون و گرد. فردوسی . ◄ سرازیر. (ناظم الاطباء). سرته . که سر به جای پای دارد. که سرش بر زمین و پایش در هواست . معلق : نگونسار ایستاده مر درختان را همی بینی زبانهاشان روان بر خاک برکردار ثعبانها. ناصرخسرو. که نگونسار مرد پندارد که همه راستان نگونسارند. ناصرخسرو. ◄ آویزان . سرنگون . به پای آویخته . نیز رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود : یک پایک او را ز بن اندربشکسته و آویخته او را به دگر پای نگونسار. منوچهری . تا زلف نگونسار سیاه تو بدیدم برخاست به کار تو سر سرخ نگونسار. سوزنی . درخت تود از آن آمد لگدخوار که دارد بچه ٔ خود را نگونسار. نظامی . ◄ پایین افتاده . خم گشته . فروافتاده . به زیر افتاده : برو کآفریننده ات یار باد سر بدسگالت نگونسار باد. فردوسی . تو را پشت یزدان دادار باد سر دشمنانت نگونسار باد. فردوسی . سر نگونسار ز شرم و روی تیره ز گناه هریکی با شکمی حامل و پرماز لبی . منوچهری . نبینی که مست است هر یاسمینی نبینی که سر چون نگونسار دارد. ناصرخسرو. آن هنرها گردن ما را ببست زآن مناصب سرنگونساریم و پست . مولوی . چو چنگ از خجالت سر خوب روی نگونسار و در پیشش افتاده موی . سعدی . ◄ ازپای درآمده . به خاک افتاده . ازپاافتاده . سرنگون شده . که قائم و استوار و پابرجا نیست : درفش بزرگان نگونسار دید به خاک اندرون خستگان خوار دید. فردوسی . ◄ ویران گشته . خراب شده . زیروزبرشده . (ناظم الاطباء). فروریخته . ویران شده : که جانش به دوزخ گرفتار باد سر دخمه ٔ او نگونسارباد. فردوسی . گفت یارب کوشک فرعون نگونسار باد. (قصص الانبیاء ص ١٠٥). ◄ کج . معوج . (فرهنگ فارسی معین ). کوژ. کوز. خمیده . نااستوار: داد به الفغدن نیکی بخواه زین تن منحوس نگونسار خویش . ناصرخسرو. ◄ کسی که از خجلت و شرمساری سر به زیر افکنده باشد. (ناظم الاطباء). سرافکنده . منکوب : وآنکس که نباشد به جهانداری او شاد مقهور و نگونسار و نژند دو جهان باد. فرخی . بدگوی او نژند و دل افگار و مستمند بدخواه او اسیر و نگونسار و خاکسار. فرخی . جاوید بدین هر دو ملک ملک قوی باد تا کور شود دشمن بدبخت نگونسار. فرخی . گشتند رهی او ز نادانی هر بی هنری و هر نگونساری . ناصرخسرو. آنکه نگونسار شد مباد سرافراز وآنکه سرافراز شد مباد نگونسار. سوزنی . اعدای دولت او را مقهور و نگونسار گرداناد. (تاریخ قم ص ٤). ◄ واژگون . وارون . ناموافق : همی گفت آه از این بخت نگونسار که یکباره ز من گشته ست بیزار. (ویس و رامین ). ترسیدم و پشت بر وطن کردم گفتم من و طالع نگونسارم . مسعودسعد. ◄ به سر. با سر. سرنگون : بیامد سه تن را به نیزه ز زین نگونسار برزد به روی زمین . فردوسی . بزد دست بهرام واو را ز زین نگونسار برزد به روی زمین . فردوسی . همی خواست کو را رباید ز زین نگونسار ز اسب افکندبر زمین . فردوسی . وآنگه چون به شدی ز منظر توبه باز درافتی به چاه جهل نگونسار. ناصرخسرو. و آخرالامر به شومی ظلم نگونسار درافتاد. (سندبادنامه ص ١٦٢). کنیزک بر خود بلرزید و نگونسار از اسب درافتاد. (سندبادنامه ص ١٤٣). هم در کنار عرش سرافراز می شوند هم در میان بحر نگونسار می روند. عطار. چو بت ز کعبه نگونسار بر زمین افتند به پیش قبله ٔ رویت بتان فرخاری . سعدی . ◄ سرکج . (فرهنگ فارسی معین ). - گل نگونسار ؛ گیاهی است از تیره ٔ پامچال ها که از گل های زینتی مرغوب است . گل های آن دارای دم گل خمیده می باشد و ریشه اش ضخیم غده ای است . گلهایش به رنگ های ارغوانی و قرمز تیره و سفید و صورتی می باشند. در ریشه ٔ غده ای گیاه مذکور ماده ای به نام سیکلامین که دارای اثر مسهلی شدید است وجود دارد و به علاوه دارای مواد گلوسیدی و اسید سیکلامیک می باشد. ریشه ٔ غده ای تازه و له شده ٔ این گیاه را به صورت ضماد بر روی تومورهای خنازیری قرار می دهند. در اکثر نقاط دنیا از جمله نواحی شمال ایران این گیاه می روید. بخور مریم . شجره ٔ مریم . بولف . عرطنیثا. خبزالمشایخ . ولف . رقف . رکف . اذن الارنب . هوم الیهودا. سیکلمه . سیکلامن . گل سیکلمه . قعلامنیس . آذریون . اذریون . اذریونه . ذهبیه . پنجه ٔ مریم . (فرهنگ فارسی معین ).