نیران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیران . [ ن َی ْ ی ِ ] (ع اِ) تثنیه ٔ نیر به معنی ماه و خورشید است . رجوع به نَیِّر شود.
نیران . (ع اِ) جمع نور است . رجوع به نور شود. ◄ جمع نیر است . رجوع به نیر شود. ◄ جمع نار است . رجوع به نار شود : آن همه نور و راحت و نعمت وین همه رنج و ظلمت و نیران . ناصرخسرو. به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت . سعدی . چشم بد دور محفلی دیدم روشن از نور حق نه از نیران . هاتف . ◄ مجازاً، دوزخ . (آنندراج ).
نیران . (اِخ ) انیران . جز ایران . خارج از ایران . (یادداشت مؤلف ). رجوع به انیران شود : جهاندار همداستانی نکرد از ایران و نیران برآورد گرد. فردوسی . چو ایران و نیران به ما رام گشت همه کام بهرام ناکام گشت . فردوسی . به ایران و نیران و روم آگهی است که شیروی بر تخت شاهنشهی است . فردوسی .