نیرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیرنگ . [ رَ / ن َ رَ ] (اِ) سحر. افسون . نیرنج . (لغت فرس ) (یادداشت مؤلف ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (رشیدی ). جادوئی . افسون . (اوبهی ). ساحری . افسونگری . (برهان قاطع). طلسم . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). جادو. فسون : سخن جز ز یزدان و از دین مگوی ز نیرنگ وجادو شگفتی مجوی . فردوسی . ز نیرنگ و از تنبل و جادوئی ز کردار کژی و از بدخوئی . فردوسی . بیامد به تخت کئی برنشست همه بند و نیرنگ تو کرد پست . فردوسی . زهیچ گونه بدو جادوان حیلت ساز به کار برد ندانند حیلت و نیرنگ . فرخی . که گمان برد که این کار به سر برده شود به فسون و به حیل کردن و زرق و نیرنگ . فرخی . چو ادیان (؟) که همه جادوند مردم او وز آب جوی به نیرنگ برکشند آذر. عنصری . مر او را زنی کابلی دایه بود که افسون و نیرنگ را مایه بود. اسدی . پست بنشین و چشم دار و بدانک زود زیر وزبر شود نیرنگ . ناصرخسرو. ره هندوان سوی نیرنگ و افسون ره رومیان زی حساب است و الحان . ناصرخسرو. بر من نهاد روی و فروبرد سربه سر نیرنگ و سحر خاطر و طبعم چو اژدها. مسعودسعد. جهان انباشت گوش من به سیماب بدان تا نشنوم نیرنگ این زن . خاقانی . به ساعتی شکند رمح او طلسم عدو به پیش معجز موسی چه جای نیرنگ است . ظهیر. نادان گمان بری و نه آگاهی از تنبل و عزیمت و نیرنگش . طاهر فضل . ◄ شعبده . (ناظم الاطباء). چشم بندی .حقه بازی . (یادداشت مؤلف ) : هرچند این همه حال نیرنگ است و بر آن داهیان و سوختگان بند شود. (تاریخ بیهقی ص ٣٣١). بر جهان چند نوع نیرنگ است بر ملک چند گونه احزان است . مسعودسعد. ای فلک شرم تا کی این نیرنگ ای جهان توبه تا کی این وسواس . مسعودسعد. ای پسر در دلبری بسیار شد نیرنگ تو بی کنار و بی کران شدصلح ما و جنگ تو. سوزنی . دید نیرنگ چرخ آینه رنگ آینه ٔ عیش نازدوده هنوز. خاقانی . در غمزه ٔ جادوی او نیرنگ رنگارنگ بین در طبع خاقانی کنون سودای گوناگون نگر. خاقانی . تو می خور صبوحی ترا از فلک چه که چون غول نیرنگ الوان نماید. خاقانی . شه از نیرنگ این گردنده دولاب عجب درماند و عاجز شد در این باب . نظامی . مگر کز روزگار آموخت نیرنگ که از موی سیاه ما برد رنگ . نظامی . دستم چو از نیرنگ او آمد به زیر سنگ او بر چهره ٔ گلرنگ او چون لاله در خون آمدم . عطار. جهان پیر است وبی بنیاد ازین فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم . حافظ. ◄ حیله . (رشیدی ) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (جهانگیری ) (اوبهی ) (آنندراج ) مکر. (انجمن آرا) (غیاث اللغات ) (جهانگیری ) (آنندراج ). فریب .(غیاث اللغات ) : یکی گنده پیری شد اندر کمند پر آژنگ و نیرنگ و افسون و بند. فردوسی . چو بشنید رستم بخندید و گفت که چندین چه باشی به نیرنگ جفت . فردوسی . چو برگشت ماهوی شاه جهان بدانست نیرنگ او در نهان . فردوسی . در چشمه شرع کج روم چون خرچنگ در بیشه دین چو روبهم پرنیرنگ . شرف الدین یزدی . به صد نیرنگ و دستان گاه و بیگاه به آذربایگان آورد بنگاه . نظامی . ◄ تدبیر. چاره گری : تو مردی بزرگی و زورآزمای بسی چاره دانی به نیرنگ و رای . فردوسی . به موبد چنین گفت پس شهریار که دل را به نیرنگ رنجه مدار. فردوسی . پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ همه ازدر مرد فرهنگ و سنگ . فردوسی . ز دشمنان زبردست چیره خانه ٔ خویش نگاه داشت نداند به چاره و نیرنگ . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٠٧). برونش آرم به نیروی و به نیرنگ چو آتش ز آهن و چون آهن از سنگ . نظامی . یکی را به نیرنگ مشغول دار دگر را برآور ز هستی دمار. سعدی . ◄ علم حیل . علم مکانیک . (یادداشت مؤلف ) : بسی ماهی از سیم و از زر ناب به نیرنگ کرده روان زیر آب . اسدی . ز سیم و ز زر مرغ و پیل و دده به نیرنگ کرده روان بر رده . اسدی . ◄ کیمیا. (فرهنگ خطی ). ◄ مجازاً، به معنی عجایبات نیز آید. (غیاث اللغات ). رجوع به معنی اول شود. ◄ اعجاز. کرامت . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول شود. ◄ هرچیز تازه و نو. (ناظم الاطباء). - ناموس و نیرنگ ؛ حیله و تدبیر. فریب وافسون : فلک با این همه ناموس و نیرنگ شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ . نظامی . - نیرنگ بردن ؛ افسون گشودن . سحر و افسون را باطل کردن : همه بند و نیرنگ ارژنگ برد دلارام بگرفت و گاهت سپرد. فردوسی . - نیرنگ به کار بردن ؛ فسون کردن . جادو به کار بردن : ز هیچ گونه بدو جادوان حیلت ساز به کار برد ندانند حیلت و نیرنگ . فرخی . - نیرنگ راست کردن ؛ حیله گری کردن . گربزی کردن : چو زآنگونه نیرنگ ها کرد راست ز سالار آخر خری ده بخواست . فردوسی . - نیرنگ زدن ؛ سحر کردن . افسون کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ حقه زدن . مکر کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - نیرنگ ساختن ؛ جادو کردن : بدو گفت نیرنگ سازی هنوز نگردد همی پشت شوخیت گوز. فردوسی . گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت . فردوسی . - ◄ حیله گری کردن . مکر کردن : ز بدگوهری بر تو این بس نشان که نیرنگ سازی به گردنکشان . فردوسی . - ◄ چاره جوئی کردن . تدبیر کردن . چاره جستن : ز هرگونه نیرنگها ساختند [ طبیبان ] مر آن درد را چاره نشناختند. فردوسی . - نیرنگ کردن ؛ شعبده بازی کردن : چو ابر فندق سیمین در آبدان ریزد برآرد از دل فیروزه شکل سیمین رنگ مشعبدی است که بر خرد مهره های رخام به حقه های بلورین همی کند نیرنگ . ازرقی (از فرهنگ خطی ). - نیرنگ نمودن ؛ شعبده بازی کردن . جادوگری کردن : در آب و آتش نیرنگها نماید صلب چو ساحران به کف شهریار از آتش و آب . مسعودسعد.
نیرنگ . [ رَ ] (اِ) رنگ باشد که نگارگران زنند . (لغت فرس اسدی ). ◄ نقشه تصویر که به زکال بر کاغذ طرح کنند. (غیاث اللغات ). آنچه مرتبه ٔ اول نقاشان با انگشت و زغال نقش و طرح کنند و بکشند. (برهان قاطع). نقش و هیولی هرچه باشد و نقاشان چون نقشی بکشند اول نیرنگ کنند و بعد از آن نقش کنند. (اوبهی ). طرح و نقشی که نقاشان و طراحان و معماران قبلاً رسم کنند. (فرهنگ خطی ). طرحی که نقاش با زغال و جز آن بار اول کشد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ هیولای هرچیز را نیز گویند. (برهان قاطع) . - نیرنگ و رنگ ؛ حیله و فریب : چه افتاد کامروز نامد به جنگ چرا ساخت زین گونه نیرنگ و رنگ . فردوسی . آمد آن ماه دوهفته با قبای هفت رنگ زلف پر بند و شکنج و چشم پر نیرنگ و رنگ . معزی . - ◄ شگفت انگیزی و فریبائی : یکی گاو دیدم چو خرم بهار سراپای نیرنگ و رنگ و نگار. فردوسی . - نیرنگ زدن ؛ طرح کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : نقوش تقسیم وتبویب آن را [ کتاب را ] نیرنگ زد. (المعجم ص ٣ از فرهنگ فارسی معین ).
نیرنگ .[ ن َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کران بخش مرکزی شهرستان نوشهر که در ٤٥٠٠گزی جنوب نوشهر و در دامنه ٔمعتدل مرطوبی واقع شده است و ١٨٠ تن سکنه دارد. آبش از چشمه و سفیدرود، محصولش برنج، چای، لبنیات و شغل مردمش زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).