نیرومند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیرومند. [ م َ ] (ص مرکب ) توانا. خداوند زور و قوت . (انجمن آرا) (برهان قاطع)(آنندراج ). خداوند قدرت . (ناظم الاطباء) : گور اگر چند بود نیرومند یا به دستش گرفت یا به کمند. میرخسرو. ◄ دولتمند. سعادتمند. (ناظم الاطباء). ◄ مسلط. (فرهنگ فارسی معین ). - نیرومند شدن ؛ قوی شدن . قوت یافتن . (فرهنگ فارسی معین ). - نیرومند کردن ؛ نیرو بخشیدن .تقویت . (از پارسی نغز) (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ تأیید. (ترجمان القرآن ص ٢٢ از فرهنگ فارسی معین ). - نیرومند گردیدن، نیرومند گشتن ؛ نیرو یافتن . قوی گردیدن . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ مسلط شدن . دست یافتن . (فرهنگ فارسی معین ). چیره گشتن . فائق آمدن : گرچه بگشاد از آن طلسمی چند بر دگرها نگشت نیرومند. نظامی .