نیرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیرو. (اِ) زور. قوت . (لغت فرس اسدی ص ٤١٦) (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (اوبهی ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). توانائی . (ناظم الاطباء). توان . پهلوانی . نیرومندی . قدرت : نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیرو و بخت و هنر. فردوسی . چه فرمائیم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی من . فردوسی . اگرچه چو پیل است نیروی تو چوخورشید تابان بود روی تو. فردوسی . آفریننده ٔ جهان به تو داد نیروی رستم و هش هوشنگ . فرخی . چه تو و چه حیدر به زور و به نیرو چه شمشیر تو و چه شمشیر حیدر. فرخی . نباید بد ایمن به نیروی خویش که ناید به هنگام هر کار پیش . اسدی . به لشکر بود نام و نیروی شاه سپهبد چه باشد چو نبود سپاه . اسدی . در چنین احوال و جوانی و نیرو و نعمت و خواسته بی رنج پیداست که چند تجربت وی را حاصل شود. (تاریخ بیهقی ص ٢٤٧). شما را به جنگ قومی خوانند کی خداوندان نیرو و بطش سخت اند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٦). ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر دست غمش درشکست پنجه ٔ نیروی من . سعدی . فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گوئی بزن . سعدی . ◄ زوربازو. ضرب . زخم . فشار و قوه ٔ دست : ز نیروی گردنکشان تیغ تیز خم آورد و از زخم شد ریزریز. فردوسی . ز نیروی او پشت کردی بخم نهادی به روی زمین بر شکم . فردوسی . به نیرو کنند از بن اسبان درخت بدرد ز آوازشان سنگ سخت . اسدی . درختی که اکنون گرفته ست پای به نیروی شخصی برآید ز جای . سعدی . ◄ رمز قدرت . (فرهنگ فارسی معین ) : چنین گفت هومان که آن اختر است که نیروی ایران بدواندر است . فردوسی (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی قبل شود. ◄ امکان . قابلیت . استعداد. (یادداشت مؤلف ) : گیا رست با چندگونه درخت به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت ببالا ندارد جز این نیروئی بپویدچو پویندگان هر سوئی . فردوسی . گرش رای کین است و خون ریختن نداریم نیروی آویختن . فردوسی . ◄ قوتی را نیز گویند که در سمع و بصر و دیگر حواس مودع است که به آن سمع و بصر مسموع و مبصر را دریابد. (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ حول .تأیید. یاری . کمک . نیز رجوع به نیرو کردن شود : به نیروی یزدان کیهان خدای برانگیختم پیلتن را ز جای . فردوسی . چو بینم به نیروی یزدان تنش ببینی به خون غرقه پیراهنش . فردوسی . به نیروی یزدان پیروزگر ز تور ستمگر جدا کرد سر. فردوسی . به مردن به آب اندرون چنگلوک به از رستگاری به نیروی غوک . عنصری . این سخن را از ضعف نمی گویم بدین لشکر بزرگ که با من است هرکاری بتوان کرد به نیروی ایزد تعالی . (تاریخ بیهقی ص ٢٠٣). تا شر آن مفسدان به نیروی خدای عزو جل کفایت کردندی . (تاریخ بیهقی ). به نیروی مکری تجنبی می کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٩). تن آدمی را به نیروی ذات قدم باید آنگه قدم را ثبات . امیرخسرو. ◄ جنگ . نبرد. رجوع به نیرو کردن شود : نهنگی دمان است و شیر ژیان به نیروی او کس نبسته میان . فردوسی . ◄ شدت . حدت . ضرب : چو نیروی پرخاش ترکان بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید. فردوسی . خمیده عمودی بزد بر برش ز نیرو بیفتاد ترک از سرش . فردوسی . ◄ امکان . احتمال . ◄ کود. سرگین . (ناظم الاطباء). رجوع به نیرو دادن و نیرو افگندن شود. ◄ به جای ق-وه پذیرفته شده است . (لغات فرهنگستان ). (اصطلاح نظامی ) هر یک از قوای مختلف نظامی . (فرهنگ فارسی معین ). مجموعه ٔ نفرات و تجهیزات جنگی یک دولت یا مملکت در هوا یا زمین یا دریا که به ترتیب نیروی هوائی، نیروی زمینی، نیروی دریائی نام دارد. ◄ (اصطلاح فیزیک ) عاملی که قادر است جسمی را به حرکت درآورد یا از حرکت بازدارد یا سرعت حرکت آن را تغییر دهد. (فرهنگ اصطلاحات علمی ). انرژی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ به معنی تقدیر نیز هست، اگر گویند به هر نیرو مراد به هر تقدیر است . (انجمن آرا) (برهان قاطع). رجوع به فرهنگ دساتیر ص ٢٧٢ شود. - بانیرو ؛ زورمند. قوی : اندر حال خشم رگهای گردن پر شود... و مردم بانیروتر وبی باک تر شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - ◄ محکم . سخت : آن قصب که بانیرو بود دبیران دیوان را شاید که قلم به قوت رانند تا صریر آرد. (نوروزنامه ). - بی نیرو ؛ ناتوان . سست . بی قوت . - ◄ عاجز. بی تاب : گر ز خورشید بوم بی نیرو است ازپی ضعف خود نه ازپی او است . سنائی . - بنیرو ؛ قوی . نیرومند. بانیرو : هر اسپی که دیدی بنیرو و یال فکندی به گردنْش خَم ّ دوال . فردوسی . امروز به خم اندر نیکوتر از آنید... زنده تر از آنید و بنیروتر از آنید. منوچهری . بنیروتر آنکس که از روی دین کند بردباری گه خشم و کین . اسدی . حکما تن مردم را شبیه کرده اند به خانه ای که اندر آن خانه مردی و خوکی و شیری باشد... و گفته اند از این هر سه هرکه بنیروتر خانه او راست . (تاریخ بیهقی ص ٩٧). آن ناحیتی است و جائی است سخت حصین از جمله ٔ غور و مردم آن جنگی تر و بنیروتر. (تاریخ بیهقی ص ١١١). سست کردت جهل و بددل تا نیارد جانت هیچ گرد مردان بنیرو گشتن از بی نیروی . ناصرخسرو. عدل بنیروترسپاهی است و امن نیکوتر دستگاهی . (راحةالصدور). - ◄ شدید. سخت . بشدت : خصمان در بنه افتادند و می بردند و حمله های بنیرو می کردند. (تاریخ بیهقی ص ٦٣٨). در آن صفه ٔ باغ عدنانی بنشست بادی بنیرو می رفت . (تاریخ بیهقی ). از جانب لشکر فور بانگی بنیرو آمد و فور را دل مشغول شد. (تاریخ بیهقی ص ٩٠). وقت نماز بود و شبی تاریک و باران بنیرو آمدی . (تاریخ بیهقی ص ٢٠١). - بنیرو شدن ؛ قوت گرفتن . قوی شدن . (یادداشت مؤلف ) : کزو دین یزدان بنیرو شود همان تخت شاهی بی آهو شود. فردوسی . ز ره بازگشتن بد آید به فال بنیرو شود زین سخن بدسگال . فردوسی . چو بر من ببندد در راستی بنیرو شود کژّی و کاستی . فردوسی . زنان مرحلیمه را گفتند این خر را چه علاج کردی که چنین روان گشت و بنیرو شد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). - بنیروکردن ؛ قوی کردن . پروردن : بفرمود کاسپان بنیرو کنید سلیح سواران بی آهو کنید. فردوسی . بپوئیدو او را بی آهو کنید - نیرو آوردن ؛ مقاومت و تحمل کردن : مرد شجاع باید که به اول جنگ چون شیر ژیان باشد به دلیری و روی نهادن و به میانه ٔ جنگ چون پیل باشد به صبر کردن و نیرو آوردن . (نوروزنامه ). - نیرو افکندن ؛ کود دادن . رشوه دادن زمین را. کوت افکندن . (یادداشت مؤلف ) : گر نیستت ستورچه باشد خرّی به مزد گیر و همی رو مر کشت را خود افکن نیرو رز را به دست خود کن فرخو. لبیبی . - نیرو بخشیدن ؛ تقویت کردن . قوت دادن . (یادداشت مؤلف ). - نیرو بردن ؛ قدرت و توانائی زایل کردن . ناتوان و عاجز کردن : بینداخت زنجیر در گردنش بدان سان که نیرو ببرد از تنش . فردوسی . برده به رمح ماروش نیروی گاو آسمان چون تف گرز گاوسر شوکت مار حمیری . خاقانی . - نیرو به بازو آوردن ؛ زور و نیرو یافتن . نیرومند و قوی دست شدن : چو نیرو به بازوی خویش آوریم هنر هرچه داریم پیش آوریم . فردوسی . - نیرو بیرون کردن ؛ امکان وقدرت از کسی گرفتن : بکوشیم و نیروش بیرون کنیم به درویش ما نازش افزون کنیم . فردوسی . - نیرو خواستن ؛ استعانت . (یادداشت مؤلف ) : قال موسی لقومه استعینوا بالله و اصبروا؛ از خدا نیرو خواهید و صبر کنید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). - نیرو دادن ؛ تقویت کردن . (یادداشت مؤلف ). قوت بخشیدن . قوی کردن : چون بی ضربان باشد نیرو دهد آن را ورنه دل ملکت رابیم ضربان است . منوچهری . علم نیرو دهد کمالت را عقل اجابت کند سوءالت را. اوحدی . - ◄ تأیید کردن . یاری کردن : همی خواهم از کردگار جهان که نیرو دهد آشکار و نهان . فردوسی . چرخ دندان خای انگشت به دندان که چرا نیک مردی به بدان این همه نیرو بدهد. خاقانی . - ◄ کوت دادن . خاشاک به زمین دادن . (فرهنگ خطی ): عدن الارض ؛ نیرو داد زمین را به سرگین . دبل، دبول، دمن ؛ نیرو دادن زمین را به سرگین . (از منتهی الارب ). - نیرو کردن ؛ کوشیدن . به زور متوسل شدن . زور به کار بردن : چون کار گشاده گشت نیرو چه کنم با زشت مرا خوش است نیکو چه کنم . عنصری . - ◄ فشار آوردن . زور آوردن . (یادداشت مؤلف ) : آب هرچه بیشترنیرو کند بند ورغ سست بوده بفکند. رودکی . تا آن پاره که مانده بود سولاخ شد و آب نیرو کرد و زنبیل با حکیم و باآن جماعت درکشید. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٣٨). - ◄ تلاش کردن . کوشیدن . پافشاری کردن : آهوئی دیدم ماده و بچه با وی اسب را برانگیختم و نیک نیرو کردم . (تاریخ بیهقی ص ٢٠٠). لشکرهای ما بر آن جانب همدان نیرو می کردند و در بیم آن بودند که بغداد نیز از دست ایشان بشود. (تاریخ بیهقی ص ٤٣٨). ما به تن خویش نیرو کردیم و ایشان نیرو کردند. (تاریخ بیهقی ص ٤٦٦). چندانک بیشتر نیرو می کرد فروتر می رفت تا ناپدید شد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٨٢). - ◄ نبرد کردن . جنگیدن . زورآزمائی کردن : کجا وی را گمان آمد که ویرو کند با وی زبهر ویس نیرو. فخرالدین اسعد. ور بگیری کیت جست وجو کند نقش با نقاش چون نیرو کند. مولوی . - ◄ ستم کردن . زور کردن : در عهد تو شیر قصد آهو نکند با مور ضعیف مار نیرو نکند. ؟ (ازترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٥). - ◄ یاری کردن . یاری دادن . (یادداشت مؤلف ) : پس اوهرز سیف را گفت مرا چه نیرو توانی کردن، گفت هرکه از فرزندان حمیرند... همه را گرد کنم . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ای جوانمردان نیرو کنید و مردآسا باشید که بار گران است . (تذکرةالاولیاء). - نیرو گرفتن ؛ قوت گرفتن . قوی شدن : تناور شد آن کرم و نیرو گرفت سر و پشت او رنگ نیکو گرفت . فردوسی . قباد بداندیش نیرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت . فردوسی . چو نیرو گرفتند و دانا شدند به هر دانشی بر توانا شدند. فردوسی . اسکندر مردی بود که آتش وار سلطانی وی نیرو گرفت و بر بالا شد روزی چند، سخت اندک و پس خاکستر شد. (تاریخ بیهقی ص ٩٠). آن مخاذیل نیرو گرفتند. (راحةالصدور). - ◄ چیره شدن . غالب آمدن : دو گوش و دو پای من آهو گرفت تهیدستی و سال نیرو گرفت . فردوسی . در هر دو مجلس چون که شراب نیرو گرفتی ترکان این دو سالار را به ترکی ستودندی . (تاریخ بیهقی ص ٢٢٠). - نیرو یافتن ؛ نیرو گرفتن : شنیدم که رستم در آغاز کار چنان یافت نیرو ز پروردگار. فردوسی . - نیروی بازو ؛ قوه ٔ بازو. قدرت و توانایی : چو کیوان به برج ترازو شود جهان زیر نیروی بازو شود. فردوسی . - نیروی بخت ؛ قدرت . اقبال : گمانت چنین است کاین تاج و تخت سپاه و فزونی و نیروی بخت . فردوسی . - نیروی پنداره ؛ قوه ٔ واهمه که بدان انسان ادراک معانی جزئیه نماید. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). - نیروی دست ؛ زور دست . کنایه ازقدرت و توانائی : چو لشکر دهی مر مراگنج هست سلیح و بزرگی و نیروی دست . فردوسی . مرا گنج و دینار بسیار هست بزرگی و شاهی و نیروی دست . فردوسی . ببیند که قیصر سرافراز هست چه مایه مر او راست نیروی دست . فردوسی . - ◄ کدّ یمین : به پیش تو آرم همه هر چه هست کجا گرد کردم به نیروی دست . فردوسی . - نیروی شست ؛ زور و قدرت عدد شست . تأثیر شست سالگی : چنین سست گشتم ز نیروی شست بپرهیز و با او مسا هیچ دست . فردوسی . - نیروی کاری آمدن کسی را ؛ بدان قادر شدن . قادر به اجرای آن شدن : نخستین که آیدش نیروی جنگ همان پروراننده آرد به چنگ . فردوسی . به خوردن تنش را بنیرو کنید. فردوسی .