نیزه ور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیزه ور. [ ن َ / ن ِ زَ / زِ وَ ] (ص مرکب ) مسلح شده با نیزه . نیزه دار. (ناظم الاطباء). که با نیزه جنگد : وز آن گرزداران نیزه وران که می تاختندی بر این وبر آن . دقیقی . بدین کین ببندند یکسر کمر در و دشت گردد پر از نیزه ور. فردوسی . به ره بر یکی لشکری بی کران پدید آمد از دورنیزه وران . فردوسی . ابا ترکش و تیغ و تیر و سپر دو دسته پیاده پس نیزه ور. فردوسی . چنان کن که هر نیزه ور روز جنگ سپردار باشد کمانی به چنگ . اسدی . حلقه شده عدوی او بر سر شه ره اجل شه چو سماک نیزه ور حلقه ربای راستین . خاقانی . ◄ کنایه از تازی است و دشت نیزه وران در شاهنامه اشاره به عربستان است . نیزه گذار : به ره بر یکی لشکر بی کران پدید آمد از دشت نیزه وران . فردوسی . همه دشت نیزه وران رو بگرد نگر تا کجا یابی اسب نبرد. فردوسی . شد از دشت نیزه وران تا به روم همی جست رزم اندر آباد بوم . فردوسی . و نیز رجوع به نیزه گذار شود.