نیستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ یا نَ یَ)(اِ.) نی زار، کشت زار نیشکر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ یا نَ یَ)(اِ.) نی زار، کشت زار نیشکر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیستان . [ ن َ / ن ِ ی ِ / ن َ ی َ/ ن َ / ن ِ س ِ ] (اِ مرکب ) نی زار. آنجا که نی فراوان روید. اجمه : ز نیزه نیستان شد آوردگاه بپوشید دیدار خورشید و ماه . فردوسی . گهی شاد بر تخت دستان بدی گهی در شکار نیستان بدی . فردوسی . سپاهش ز دریا به یکسو شدند بدان نیستان آتش اندر زدند. فردوسی . ز بس خنجر و نیزه ٔ جان ستان زمین همچو آتش بد و نیستان . اسدی . سپهبد بر کوهی آمد فرود که بد مرغزار و نیستان و رود. اسدی . بر راغشان نیستان و غیش یله شیر هرسو ز اندازه بیش . اسدی . شود به بستان دستان زن و سرودسرای به عشق بر گل خوشبوی بلبل خوشدم . سوزنی . گر چو خرگوش کنم پیروی شیر چه بود که چو آتش به نیستان شدنم نگذارند. خاقانی . شیر نیستان چرخ بر نی رمحش گذشت در بن یک ناخنش صد نی تر درشکست . خاقانی . تو نیستان شیر سیاهی در این حرم تو آشیان باز سپیدی در این دیار. خاقانی . آنجا دیهی بود خراب که آن را مدینةالعتیقه خواندندی و دیگرهمه مرغزار بود و نیستان . (مجمل التواریخ ). حریر سرخ بیرقها گشاده نیستانی بد آتش درفتاده . نظامی . ز نیزه نیستان شده روی خاک . نظامی . کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مردو زن نالیده اند. مولوی . زمین دیدم از نیزه چون نیستان گرفته چو آتش علم ها در آن . سعدی . چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی . سعدی . بر ضعیفان رحم کردن رحم بر خود کردن است وای بر شیری که آتش در نیستان افکند. صائب . به هست و بود رگ و ریشه ٔ من آتش شوق چنان گرفت که آتش به نیستان نگرفت . کلیم . - نیستان قند ؛ مزرعه ٔ نیشکر : که این نی ز چاهی برآمد بلند که شیرین تر است از نیستان قند. نظامی .
نیستان . [ ن َ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کورگ سردشت، بخش سردشت، شهرستان مهاباد. در ٢٣هزارگزی شمال شرقی سردشت و ٣هزارگزی شرق جاده ٔ سردشت به مهاباد، در منطقه ٔ کوهستانی معتدل هوایی واقع است و ٢٩٢ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ سردشت و محصولش غلات، توتون، حبوبات، مازوج و شغل اهالی زراعت و گله داری و جاجیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی