نیستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حامص.)<BR>۱- ناپدیدی، فنا.<BR>۲- فقر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حامص.) ۱- ناپدیدی، فنا. ۲- فقر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیستی . (اِخ ) از شاعران قرن دهم و از مردم ری است . او راست : بی لب لعلت به بزمی جام نتوانم گرفت بی تو ای آرام جان آرام نتوانم گرفت . رجوع به تحفه ٔ سامی ص ١٦٣ شود.
نیستی . (اِخ ) از شاعران قرن دهم تبریز است . او راست : چون شمع از آتش دل سوزی گرفته در من صد چاک در گریبان اشک آمده به دامن . رجوع به تحفه ٔ سامی ص ١٤٤ شود.
نیستی . (حامص ) عدم . مقابل هستی به معنی وجود : ای دل مباش غافل یک دم ز عشق و مستی وآنگه برو که رستی از نیستی و هستی . حافظ. ◄ معدومی . نابودی . فنا. ناپدیدی : هرکس قدم در حرم عالم نهاد هرآینه به زودی بی شک داغ فنا بر پیشانی او نهد و رقم نیستی بر ناصیه ٔ وجودش کشد. (قصص الانبیاء ص ٢٢٩). بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد. سعدی . ◄ هلاک . هلاکة. هلک : سعدی غم نیستی ندارد جان دادن عاشقان نجات است . سعدی . ◄ زوال . تباهی : تو مگر خود مرد صوفی نیستی نقد را ز نسیه خیزد نیستی . مولوی . ◄ فقر. نداری . ناداری . فاقه : من از شاه ایران نگردم به گنج گر از نیستی چند باشم به رنج . فردوسی . مبادا که در دهر دیر ایستی مصیبت بود پیری و نیستی . فردوسی . دگر آنکه در شهر دانا که اند گر از نیستی ناتوانا که اند. فردوسی . بینم همی شماتت بدخواهان ورنه زنیستی نبدی عارم . مسعودسعد. مرا به نیستی ای سیدی چه طعنه زنی چو هست دانشم ار زرّ و سیم نیست رواست . مسعودسعد. داد از کف راد تو خواهد یافت به هر حال هر کز ستم نیستی آید به تظلم . سوزنی . مخور جمله ترسم که دیر ایستی به پیرانه سربد بود نیستی . نظامی . گر ازنیستی دیگری شد هلاک ترا هست بط را ز طوفان چه باک . سعدی . خودپرستی خیزد از دنیا و جاه نیستی و حق پرستی خوشتر است . سعدی . ◄ (فعل ) از: نیست + «ی » شرط، به معنی نبودی . نباشد: اگر نیستی اندر استا و زند فرستاده را زینهار از گزند. دقیقی . اگر می نیستی دلها همه یکسر خرابستی . دقیقی . گر به پیری دانش بدگوهران افزون شدی روسیه تر نیستی هر روز ابلیس لعین . منوچهری . اگر نیستی بندشان داد و دین ربودی همه این از آن آن ازین . نظامی .