نیوشا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیوشا. (نف ) شنوا. شنونده و فهم کننده و یادگیرنده . (برهان قاطع). درک کننده . (ناظم الاطباء). گوش دهنده . نغوشا. (فرهنگ لغات شاهنامه ). نغوشاک . (فرهنگ فارسی معین ) : به هر کار کوشا بباید بدن بدانش نیوشا بباید شدن . فردوسی . بدو گفت آنکس که کوشاتر است دو گوشش به دانش نیوشاتر است . فردوسی . به هستی یزدان نیوشاترم همیشه سوی داد کوشاترم . فردوسی . گوش تو نیوشای پند و اندرز مشفقان نیست . (جهانگشای جوینی ).