نیوشنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیوشنده . [ ش َ دَ / دِ ] (نف ) گوش کننده . شنونده . (برهان قاطع) (آنندراج ). سامع. مستمع : تهمتن بدو گفت من بنده ام سخن هرچه گوئی نیوشنده ام . فردوسی . بگو تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده زآن برخورد. فردوسی . بپرهیز و با جان ستیزه مکن نیوشنده باش از برادر سخن . فردوسی . تو آنی که هرچ از تو گویم بمردی نیوشنده از من کند جمله باور. فرخی . تا آفتاب و نجم بوند از برای من خواننده ٔ حدیث و نیوشنده ٔ کلام . سوزنی . نیوشنده ای خواهم از روزگار که گویم بدو راز آموزگار. نظامی . سخن را نیوشنده باید نخست گهر بی خریدار ناید درست . نظامی . ولیکن نیوشنده را در جواب سخن واجب آمد به فکر صواب . نظامی .