نیوشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیوشیدن . [ دَ ] (مص ) شنیدن . (غیاث اللغات ) (اوبهی ) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) (جهانگیری ) (برهان قاطع) (آنندراج ) (رشیدی ). گوش کردن . (برهان قاطع) (آنندراج ). استماع کردن . شنودن . قبول کردن . پذیرفتن . (یادداشت مؤلف ) : آن جهان را بدین جهان مفروش گر سخن دانی این سخن بنیوش . کسائی . به نیکان گرای و به نیکی بکوش به هر نیک و بد پند دانا نیوش . فردوسی . چنین گفت شیرین که بگشای گوش خروشیدن پاسبانان نیوش . فردوسی . ز گیتی همی پند مادر نیوش به بد تیز مشتاب و بر بد مکوش . فردوسی . همه به رادی کوش و همه به دانش یاز همه به علم نیوش و همه به فضل گرای . فرخی . هر پند که زو بشنود به مجلس بنیوشد و موئی بنگذرد ز آن . فرخی . دلا بازآی تا با تو غم دیرینه بگسارم حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم . فرخی . تو صابر باش و پند دایه بنیوش که صبر تلخ بارآرد ترا نوش . فخرالدین اسعد. مگر دادار بنیوشد دعائی بگرداند ز جان من بلائی . فخرالدین اسعد. چرا داری مر او را تو به خانه بدین کار از تو ننیوشم بهانه . فخرالدین اسعد. باطل مشنو که زهر جانستت حق را بنیوش و جای ده در دل . ناصرخسرو. سرش گوش گشته ست و چشمش دهان سراید به چشم و نیوشد به سر. مسعودسعد. می ننیوشم ز رودسازان نغمه می نستانم ز می گساران ساغر. مسعودسعد. گفتا مرا مکشید... ننیوشیدند. (مجمل التواریخ ). سخنی گویمت برادروار گر نیوشی و داریم باور. سنائی . لفظ شیرین ورا هر که نیوشد عجب آنک تلخی گوش به گوش اندر شیرین نکند. سوزنی . ای خداوند بنده خاقانی عذرخواه است عذر او بنیوش . خاقانی . بگویم با توگر نیکو نیوشی یکی کم گفتن است و نه خموشی . عطار. آن نیوشیدن کم و بیش مرا عشوه ٔجان بداندیش مرا. مولوی . من از آن روزن بدیدم حال تو حال دیدم کم نیوشم قال تو. مولوی . ای که دانش به خلق آموزی آنچه گوئی به خلق خود بنیوش . سعدی . حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش . سعدی . ز من جان برادر پند بنیوش به جان و دل برو در علم می کوش . شبستری . من بگویم که مهتری چه بود گر تو خواهی ز من نیوشیدن . حافظ. ◄ گوش فراداشتن .(ناظم الاطباء). گوش دادن . استراق سمع کردن . (یادداشت مؤلف ) : آید هر ساعتی و پس بنیوشد تا شنود هیچ قیل و تا شنود قال . منوچهری . ◄ درک کردن . فهم کردن . (یادداشت مؤلف ) : این حکایت یاد گیر ای تیزهوش صورتش بگذار و معنی را نیوش . مولوی . ◄ به معنی جستن و طلبیدن و تفحص و تجسس نمودن هم آمده است . (برهان قاطع). تصحیف خوانده است و بدین معنی بیوسیدن درست است . (از رشیدی ). ◄ گریستن . فغان کردن و شکایت کردن و نالیدن و گریه کردن با فراق و بخاموشی گریستن . (ناظم الاطباء). رجوع به نیوشه شود. ◄ خواندن . مطالعه کردن . ◄ امید چیزی داشتن . (ناظم الاطباء). رجوع به بیوسیدن شود.