واژه جو

نیک بندگی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نیک بندگی . [ ب َ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) نیکوبندگی . به شرایط بندگی نیکو عمل کردن . بنده ٔ نیک بودن . (از فرهنگ فارسی معین ). نیز رجوع به نکوبندگی و نیکوبندگی شود : اگر مرا هزار جان باشد فدای یک ساعت رضا و فراغ ملک دارم از حقوق نعمت های او یکی نگزارده باشم و در احکام نیک بندگی خود رامقصر شناسم . (کلیله و دمنه از فرهنگ فارسی معین ).

معنی نیک بندگی | واژه جو