هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه گویمت که دلم از جدائیت چون است دلم جدا ز تو دل نیست قطره خون است تو کردهای دل من خون و تا ز غصه کنی دوباره خون به دلم پرسیم دلت چون است نه زلف و خال و رخ لیلی، آن دگر چیز است که آفت دل و صبر و قرار مجنون است ز مور کمترم و میکشم به قوت عشق به دوش باری، کز حد پیل افزون است ز من بریدی اگر مهر بیسبب دانم که این نه کار تو این کار، کار گردون است اگر به قامت موزون کشد دل هاتف نه جرم او که تقاضای طبع موزون است