هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را که سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را به قتلم کوشیای زیبا جوان و من درین حیرت که از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را چه باشد جادهیای سرو سرکش در پناه خود تذرو بیپناهی قمری بیآشیانی را مکن آزار جان هاتف آزرده جان دیگر کزین افزون نشاید خست جان خسته جانی را