هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب و روزی به پایان گر تو را در وصل یار آید غنیمت دان که بیما و تو بس لیل و نهار آید شتابت چیستای جان از تنم خواهی برون رفتن دمی از جسم من بیرون مرو شاید که یار آید توای سرو روان تا از کنارم بیسبب رفتی شب و روز از دو چشمم اشک حسرت در کنار آید شدم دور از دیار یار و شد عمری که سوی من نه مکتوبی ز یار آید نه پیکی زان دیار آید ازو هاتف به این امید دل خوش کردم و مردم که شاید گاهگاهی بعد مرگم بر مزار آید