هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم همه از تو خوش بودای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی همه جا کشی میلاله گون ز ایاغ مدعیان دون شکنی پیاله ما که خون به دل شکسته ما کنی تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین همه غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی