واژه جو

هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | مقطعات | قطعه شماره ۳

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

گفت فیاض خان والاشان خنجر آن خدیو نیکو نام آن بود بحر و بحر بی‌پایان این نهنگ و نهنگ خون آشام باد آن را ز لطف حق دائم باد این را زیمن بخت مدام خون بدخواه نامراد خضاب سینه خصم کج نهاد نیام

معنی هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | مقطعات | قطعه شماره ۳ | واژه جو