هامواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هامواره . [ هام ْ رَ / رِ ] (ص ) هاموار. برابر. یکسان و هموار. بدون پستی و بلندی . رجوع به هاموار و هموار شود. ◄ (ق ) پیوسته . همواره . همیشه . هماره . دایم . مدام : پری رویان گیتی هامواره شده بر بزمگاه او نظاره . فخرالدین اسعد گرگانی . ز شاخی خشک گشته هامواره به شاخی بار او ماه و ستاره . فخرالدین اسعد گرگانی . جوابش داد زرد از پشت باره به بخت شاه شادم هامواره . فخرالدین اسعد گرگانی . وگر بی آسمان بودی ستاره فلک بی نور بودی هامواره . فخرالدین اسعد گرگانی .