هام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هام . (ع اِ) ج ِ هامة، به معنی سر : اَری خلل الرماد و میض جمر و یوشک اَن یکون لها ضرام فان لم یطفها عقلاء قوم یکون وقودها جثث و هام . (از نامه ٔ نصربن سیار حاکم خراسان به مروان حمار آخرین خلیفه ٔ اموی راجع به ابومسلم خراسانی ). ◄ استخوان مرده . (مهذب الاسماء).
هام . (اِخ ) قریه ای است در یمن که در آن معدن عقیق یافت شود. (از معجم البلدان ).
هام . [ م م ] (ع ص ) مهم . شورانگیز. مهیج . (یادداشت مؤلف ): امر هام ؛ کار مهم . ◄ حزن انگیز. اندوهگن . (یادداشت مؤلف ) (از منتهی الارب ).