واژه جو

هزارمیخه

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

هزارمیخه . [ هََ / هَِ خ َ / خ ِ ] (ص نسبی ) آنچه با میخهای بسیار استوار شده باشدو به کنایت در توصیف آسمان به کار رود : حصن هزارمیخه عجب دارم سست است سخت پایه ٔ دیوارش . ناصرخسرو. رجوع به هزارمیخ و هزارمیخی شود.

معنی هزارمیخه | واژه جو