هزبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزبر. [ هَِ زَ ] (ع اِ) شیر. (اقرب الموارد) : تیر تو از کلات فرودآورد هزبر تیغ تو از فرات برآرد نهنگ را. دقیقی . چنین گفت سیمرغ کاین نم چراست به چشم هزبر اندرون غم چراست . فردوسی . که خاک پی او ببوسد هزبر نیارد به سر بر گذشتَنْش ابر. فردوسی . بکوشید و اندر میان آورید خروش هزبر ژیان آورید. فردوسی . ناید زور هزبر و پیل ز پشّه ناید بوی عبیر و گل ز سماروخ . عنصری . بازیگه شمس و قمر و ببر و هزبر است منزلگه جود و کرم و حلم و وقار است . منوچهری . باش که آن پادشه هنوز جوان است نیم رسیده یکی هزبر دمان است . منوچهری . برده ران و برده سینه، برده زانو، برده ناف از هیون و از هزبر و از گوزن و از نگین . منوچهری . به گرشاسب گفت ای هزبر ژیان چه گویی ؟ بدین جنگ بندی میان ؟ اسدی . کمانی چو خفته ستونی ستبر زهش چون کمندی ز چرم هزبر. اسدی . ز نوک رمح تو کندی گرفت چنگ هزبر ز سُم ّ رخش تو کندی نمود پرّ عقاب . مسعودسعد. به موش ریزه برو گربه ٔ خیانت گر که این هزبر به چنگ است و آن پلنگ به ناب . خاقانی . این ز گیو آن ز رستم آرد نام این به کنیت هزبر و آن ضرغام . نظامی . گرم شیر پیش آید و گر هزبر بر او سیل بارم چو غرنده ابر. نظامی . هزبر ژیان کی شود صید گور سیه مارکی روی تابد ز مور؟ نظامی . خلق پرسیدند کای عم رسول ای هزبر صف شکن شاه فحول . مولوی . ترکیب ها: - هزبرافکن . هزبرانداز. هزبراوژن . رجوع به این مدخل ها شود. ◄ (ص ) درشت آکنده . ج، هزابر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ژیان و دمان . زورمند : دو رانش چو ران هیونان سطبر دل شیر و نیروی ببر هزبر. فردوسی . رجوع به هژبر شود.
هزبر. [ هَُ زَ ] (ع اِ) معرب هژبر[ هَِ ژَ / هَُ ژَ ]. رجوع به هژبر و هِزَبر شود.